تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأسس المنطقية في الإستقراء ( مبانى منطقى استقراء ) ( فارسى ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
اين امتياز با او اختلاف داريم ما كه معتقديم عنصر وجود مميز اساسى اعتقاد از تصور نيست باستناد اين است كه مىبينيم گاهى همين عنصر در ظرف انديشهء ما موجود است ولى باز انديشهء ما از مرحله تصور بالاتر نرفته است مثلا وقتى بما گفته شود كه پرنده‌اى موجود است داراى دو سر ولى ما را باور نشود مىبينيم كه در ذهن ما انديشهء پرندهء دو سر موجود است ولى در سطح تصور ، وجودش را نيز تصور ميكنيم بدون اينكه معتقد بوجودش باشيم . از اينجا معلوم مىشود كه به مجرد اينكه عنصر وجود در ظرف انديشه وجود داشته باشد كافى نيست كه از آن اعتقاد درست شود بلكه عنصر وجود همرديف با بقيهء عناصريكه ظرف انديشه ما را پر مىكند صلاحيت دارد كه در حقيقت هريك از تصور و اعتقاد داخل شود . پس بايد فرق ديگرى باشد كه اين دو نوع فكر ما را از يكديگر ممتاز سازد فكر پرنده‌اى كه داراى دو سر است و فكر پرنده‌اى كه يكسر دارد و درعين‌حاليكه ميتوانيم در هريك از اين دو اين انديشه عنصر وجود را داخل كنيم باز مىبينيم انديشهء اولى فقط تصور است ولى انديشهء دوم اعتقاد است . از اين‌جا ما به اين نتيجه ميرسيم : كه فرق ميان تصور و اعتقاد در كيفيت ادراك است نه در محتواى ادراك در صورتى كه هيوم ميخواهد همين نتيجه را از آن راه بدست آورد كه وجود از عناصرى نيست كه بر آنچه ما ادراك كرده‌ايم چيزى بيفزايد . زيرا وقتى ما چيزى را تصور كرديم و سپس آن را موجود تصور كرديم در وجدان خود نمىيابيم كه بر تصور اولى صفت تازه‌اى افزوده باشيم يعنى وجود ، هيچ معناى تازه‌اى را بجز همان معنائى كه ساير كلمات دارند بما نمىفهماند پس اگر ما بگوئيم : ( پرنده‌اى است كه دو سر دارد ) و بگوئيم : ( پرندهء موجودى است كه دو سر دارد ) هر دو بيك معنا است . و اين نظريهء ( هيوم ) دربارهء مفهوم وجود بستگى دارد با نظريهء اساسى او دربارهء آنكه هرانديشه‌اى نسخه‌اى است از انعكاس و چون انعكاس مشخصى كه انديشه وجود نسخهء آن باشد در كار نيست پس طبيعى خواهد بود كه ( هيوم ) بناچار