و ثانيا : موضوعيكه در ذهن انعكاس مييابد برحسب عادت با چيز ديگرى همزمان باشد تا ذهن بتواند براساس ميل ذاتى كه از تكرار شدن و همزمان بودن اشياء توليد مىشود از اين موضوع به آن چيز ديگر منتقل شود و هرگاه اين دو چيز كه گفته شد ؛ ( موضوع زنده ، و همزبان بودنش با چيز ديگر ) موجود گرديد انديشهء چيز ديگر روح و حيات و نيرو را از اين انعكاسى كه ذهن ما را بسوى آن چيز متوجّه مىكند كسب مىكند و با كسب اين نيرو و حيات ، خود به صورت اعتقاد در ميآيد .
و به اين بيان مىفهميم كه ؛ اقترانى كه بطور مكرّر ميان ( أ ) و ( ب ) رخ ميدهد ذهن را عادت ميدهد كه به حكم ميل ذاتىاش از ( أ ) به ( ب ) منتقل سازد پس اگر ( أ ) در ضمن انعكاس زندهاى در ذهن جلوه كرد آن روح حياتى انعكاس در انديشهء ( ب ) نيز منعكس مىشود و اگر ( أ ) فقط انديشهء خشك و خالى باشد از براى ذهن نيز فقط انديشهء ( ب ) ايجاد مىشود ولى هرگز اينچنين انديشهاى اعتقاد نخواهد بود زيرا حيات و نيروئى از انعكاسى زنده و نيرودار به او سرايت نكرده است و اين است معناى آنچه مىگوئيم انبساط آهن در ذهن ما همچنان به صورت انديشه هست تا هنگاميكه انعكاسى از وجود حرارت در ذهن ما ايجاد شود و روح حياتى از اين انعكاس به آن انديشه برسد و آن انديشه به صورت اعتقاد درآيد .
اين بود خلاصهء نقاط اساسى از گفتار داويد هيوم در برابر اشكال استقراء و روشى كه او در تفسير دليل استقرائى دارد و راهى كه از آن راه به اعتقاد بقضاياى استقرائى ميرسد :
( بررسى مطالبى كه در اين مسلك به كار برده شده )
در اين بحث نقاط اصلى و رئيسى افكار فلسفى داويد هيوم به آن اندازه كه تماس با مشگل استقراء دارد مورد توجّه ما قرار گرفته و به بررسى و مناقشهء آن