تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
و له
به تخت فقر بنشينم چو حاصل گشت مقصودم * سليمانى كنم كز جان غلام شاه داودم
رباعى
يا رب نظرى ز عين مقصودم بخش * آزادگيى ز بود و نابودم بخش هرچند نيم در خور اين دولت خاص * يك ذرّه ز عشق شيخ داودم بخش
از جملهء سخنان اوست كه يا ابا المعالى ، كن عبد الربّ المتعالى و لا تكن عبد الدراهم و اللالى . مىگويند سالى كه ولادت با سعادت او شد پيش حضرت قطب الاقطاب ميان شيخ داود - قدّس الله سرّه - بردند . والد ماجدش التماس نام براى آن مولود مسعود طلب نمود . حضرت ميان فرمودند كه شاه ابو المعالى باشد . چون اين نام در ولايت هند شايع و متعارف نبود استدلال آمدن مغول و ظهور كوكبهء همايون پادشاه - طاب ثراه - نموده‌اند و يك سال نگذشته بود كه پادشاه غفران پناه به هند آمدند و شاه ابو المعالى مطبوع خويش را صاحب تصرّف ولايت پنجاب ساختند و « ابو المعالى حق‌پرست » تاريخ ولادت شد و از نتايج طبع وقّاد از اين چند بيت آبدار كه از سر حال است نه قال نوشته مىآيد . قطعه :
غربتى از حال مىگويد سخن * بىسخن اين قيل و قال ديگر است حالت عشقش بود گفتن محال * ور نمىگويم محال ديگر است
شعر
غربتى نقد جان فدايش كن * دولت وصل رايگان ندهند
شعر
سخن عشق به دل در نه و لب را مگشا * سر اين شيشه فرو بند كه بادى نخورد
ايضا
غربتى بانگ انا الحق زن و از دار مترس * زانكه معراج درين ره رسن دار بود
ايضا
آنچه ما زان جان جانها ديده و دانسته‌ايم * بهر گفتن نيست بهر ديدن و دانستن است
اين نقل رقعه از رقعات اعجاز سمات اوست كه به فقير در لاهور فرستاده . شعر :