روم در باغ بىروى تو اشك لالهگون ريزم * به پاى هر گلى بنشينم و از ديده خون ريزم
درونم چون صراحى خون شد از اندوه و مىخواهم * كه در بزم تو اين خونابه را از دل برون ريزم
بجز خاك درت جايى نريزم اشك از ديده * به هر در آبروى خويشتن بر خاك چون ريزم
به ياد روى گندمگون او در مزرع سودا * ز اشك دانه دانه دمبهدم تخم جنون ريزم
صراحىوارهاشم دمبهدم از لعل ميگونش * سرشك ارغوانى از نواى ارغنون ريزم
و له
عكس نه در مىفكند خال تو اى سيمبر * مردم چشم منست غرقه به خون جگر
رباعى
اى زلف تو زنجير دل شيدايم * شيدايى آن دو زلف عنبر سايم
گفتى كه هلاك شو به سوداى غمم * عمريست كه من هلاك اين سودايم
و بالا گذشت كه يك غزل او را خانخانان بيرم خان به يك لك تنگه خريده و آن اين است كه :
من كيستم عنان دل از دست دادهاى * وز دست دل به راه غم از پافتادهاى
وفاتش در بلدهء لاهور در سنهء 972 ه . بوده .
خاتمه
اين بود ذكر نبذى از شعرا كه اكثرى با مؤلّف ، مؤالف و معاصراند و دواوين اشعار ايشان در روزگار چون مثل ساير و داير و جمعى ديگر كه از اين شبكهء تذكار به در جسته و پايبند عبارت و اشارت نگشتهاند ، ذكر آنها حواله به جمعى كه بعد از اين قدم در صحراى وجود نهند مىنمايد كه اين سلسله چون برهان تطبيق لانهايه است ، و احاطهء آن در يك زمان و يك آن فوق الحدّ و الغايه . مثنوى :
دو بيتم جگر كرد روزى كباب * كه مىگفت گويندهاى با رباب
بسا تير و دىماه و اردىبهشت * بيايد كه ما خاك باشيم و خشت
كسانى كه از ما به غيب اندراند * بيايند و بر خاك ما بگذرند
سبحان الله قلم سودايى مزاج چون ديوانه با هر آشنا و بيگانه خشكى و خنكى كرد و هر