نگار من تو چنان تندخو برآمدهاى * كه كس به تندى خوى تو برنمىآيد
وقوفى هروى
اصل به مير واعظ مشهور است و او در بدخشان توطّن داشته مجلس وعظ او بسيار گرم بود . از اوست :
گر سرم خاك رهت گردد و بر باد رود * نيست ممكن كه خيال رخت از ياد رود
*
چون سر زلف تو گرديد پريشان دل من * يك سر مو نگشادى گره از مشكل من
*
بىتكلّف گرد باد وادى غم گشتهام * بهر نفس شوم سرگردان عالم گشتهام
و له
بگذشت ز حد قصّهء درد و الم ما * عشق آمد و بگرفت ز سر تا قدم ما
وفايى اصفهانى
چندگاه در كشمير بود و به لاهور آمده با زين خان كوكه مىبود . از اوست :
در دل نيم شبان كوب كه چون روز شود * همه درها بگشايند و درش بربندند
*
قحط وفاست اينكه نكويان روزگار * خوانى نهند و خون دل ميهمان خورند
همدمى
ميرزا برخوردار مخاطب به خان عالم ولد همدم بيگ است كه از امراى مشهور پادشاه جنت آشيانى بود . به شجاعت و خلق نيك اشتهار داشت و به نظم مشغول مىبود . از اوست :
دل من بين و هر سو تازه داغى از جنون در وى * محيط محنت است و هر طرف گرداب خون در وى
در تتبع آن غزل آصفى كه :