تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
اى خوش آن مستى كه آرد بىخبر سوى توام * و آن‌چنان باشد كه نتوان بردن از كوى توام
*
شود هر گه ز بىتابى هواى كوى آن ما هم * خيال بىوفايىهاى او گيرد سر را هم
*
سر زلفش بر آن رخ از نسيم آه ما لرزد * چو دود شمع كز آمد شد باد صبا لرزد

وصفى

مير عبد الله نام دارد و بسيار خوش‌خط است . شاگرد شاه غياث و مولانا راقمى است و به هفت خط مىنويسد و در سلك احديان داخل است . خويشى از جانب والده به ميرزا نظام الدين احمد دارد و گاه‌گاهى به نظم مىپردازد . از اوست :
كنون كه لذّت اندوه عشق دانستم * هزار رنگ به هر خنده گريه‌ها دارم
رباعى
كو عشق كه باطنم شب ديجور است * اسرار حق از دانش من مستور است باشد كه محبّتم رساند ورنى * زين سعى شكسته پاى مقصد دور است
و له
اگر ارادهء مدح بزرگى تو كند * ز جان نجنبد انديشه از گران بارى چنان نزاع به عهد تو از ميان برخاست * كه پنبه را كند از صدق شعله غمخوارى

و صلى

حرّاف خوش‌طبع بود از ولايت عراق ، به سفر حجاز رفت و از راه دريا متوجّه هند شد اهل كشتى به غرقاب افتاده به بحر فنا رفتند و او به ساحل نجات رسيده در الكهء قطب شاه دكنى رفته با يكى از كشتىگيران سرپنجه گرفته غالب آمده و حريفان را عرق حقد و حسد جبلّت در حركت آمده زهرى در كاسهء او كرده‌اند و اين واقعه در شهور سنهء سبع و سبعين و تسعماية ( 977 ) روى نمود . اين اشعار يادگار از اوست :
دل فريبانه به ره مىرود و مىترسم * كه مبادا بودش دل‌نگرانى از پى
*