هر كه را بينم ز خوبان بسكه دارم ذوق عشق * شعله از جانم برآرد آتش سوداى او
*
هر ساعتم به جرم دگر متّهم كنى * آزار جوى من ز تو اينها عجيب نيست
*
نمىخواهم كه در روز جزا پرسش كنند از من * كه ترسم بايدم گفتن كه در عشقت چهها ديدم
*
هيچكس را ندهى غير من آزار و خوشم * كه سر و كار همين با من تنها دارى
*
شب فراق تو صد گونه ماتم است مرا * در اين ميانه به آه و فغان كه سر دارد
*
مىتوان ديد از برون سوز دلم را در بدن * همچو نور شمع فانوس از درون پيرهن
*
از غم افتادم به حال مرگ هنگام وداع * تا شوى آگه كه در هجران نخواهم زيستن
اين چند بيت از قصيدهاى است كه در منقبت حضرت امام حسين - عليه السلام - گفته :
قصيده
هرگه از طغيان سوز عشق درگيرم چو شمع * شعله خود را هر زمان بر من زند پروانهسان
تا وفا و مهر من دانست در بند جفاست * كاشكى تن در نمىدادم به جور امتحان
گر ز فيض خاطرت گردد طبيعت بهرهور * مىتوان پرداختن در يك سخن صد داستان
بسكه استغنا به عهد همتّت دارد رواج * جسم بيجان را بود نفرت ز عمر جاودان
در مزاج باد اگر حكمت اثر ظاهر كند * بر زمين باد هوا چون حمل كوه آيد گران
نيست چون من خسروى امروز در ملك سخن * هر كه شك دارد درين بسم الله اينك امتحان
شاهدان بكر معنى چون شود فكرم بلند * عرض حسن خود كنند از غرفههاى آسمان
و له
گر جور آيد از تو دلم تن در آن دهد * شايد ترا خداى دل مهربان دهد
دارد هلاك غيرتِ اينم كه عشق تو * دردى بهجان هر كه دهد جاودان دهد
شبها كه بر فروزم از انديشهء تو دل * سوز دلم چراغ به هفت آسمان دهد