به حمام پرى خانم پرى رخسارهاى ديدم * نشسته در ميان آب آتشپارهاى ديدم
*
ز دل ربودن و بيگانگيت ظاهر شد * كه بهر بردن دل بود آشنايى تو
*
خطى كه بر گل رخسار يار پيدا شد * بنفشهايست كه از لالهزار پيدا شد
وقوعى نيشابورى
خويش شهاب الدين احمد خان است . اسمش محمد شريف است ، اما حيف است اين نام شريف بر آن كثيف ، چه الحادش از هر كس كه در اين جزو زمان به آن اشتهار دارد زياده بود و او نه از پسيخانيان تنها و نه از صاحبان تنهاست ، بلكه بين بين اين هردو طايفهء مغضوب الرّب و ملعون الخلق بود و به ادوار قايل و به تناسخ مايل بلكه عازم و جازم .
روزى در بهنبر كه بلدهاى است در سرحدّ كوهستان كشمير به منزل فقير براى طلب همراهى بهجانب كشمير آمد و تختهء سنگهاى هزار هزار منى افتاده ديد و به حسرت گفت كه آه اين بيچارهها منتظراند كه تا كى به قالب انسانى برآيند و با اين همه اعتقاد زشت قصايد در منقبت ائمّهء طيّبين - رضوان الله عليهم اجمعين - گفته مگر در اوايل حال بوده باشد در وادى خط و انشا و متفرقهنويسى دستى عجيب داشت و باوجود عدم طالب علمى اعتنا به كتب تواريخ عربى نموده آشنايى به عبارت او پيدا كرده بود . اين چند بيت از اوست كه :
ناله تا از تو جدا فاش نسازد رازم * برنيايد شب غم كاش ز ضعف آوازم
*
چه سان پيشت ز خجلت سر برآرم چون مرا بينى * كه ماند از دست عشقم بر زبانها گفتگوى تو
مرا تاب جفاى غير در دل آتش افكنده * كه صد بارش گر آزارى نمىآرد به روى تو
*
در زير زخم تيغ تو عمدا نمىتپم * شايد ز ناتوانى خويشت خبر كنم
*
مرا از بيقرارىهاى هجران مىكند آگه * در ايام جوانى حال من پرسيد پندارى