تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
گر در ضمير تو گذرد صورت غضب * از بيم همچو بيد بلرزد تن اجل باشد سپهر قدر ترا وسعتى كه مهر * نبود عجب اگر بودش شاهق جبل گر خنجرت به تيغ سياست زبان دهد * اى واى چرخ كجرو مكّار پردغل آرايش عروس سخن چون به مدح تست * بربستم از معانى رنگين برو حلل اى واى بر تو نامى و بر اهل حشر واى * در محشر آيدت چو سيه نامهء عمل هستم ز آفتاب شفيعى اميدوار * روزى كه هيچ‌جا نبود سايهء امل باران ابر رحمت و ساقىّ روز حشر * آن دين پناه اعظم و آن صاحب اجل
رباعيات
تنها با خود در انجمن بايد بود * با خويش هميشه در سخن بايد بود هم بلبل و هم گل چمن بايد بود * ديوانهء كار خويشتن بايد بود
ايضا
فرياد رحيل از همه‌كس مىشنوى * آواز درا ز پيش و پس مىشنوى كرده همه شبگير به‌سر منزل دور * تو خفته به ره بانگ جرس مىشنوى
ايضا
اى آن‌كه بر آن رخت نظر مىبايد * چشم تو وراى چشم سر مىبايد خواهى كه ز عشوه‌هاش غافل نشوى * در چشم دلت چشم دگر مىبايد
ايضا
عشقت نه متاع هر خريدار بود * او را دو جهان بهاى يك تار بود گل نيست كه در كوچه و بازار بود * يا مشك كه در دكان عطّار بود
ايضا
ز آلايش روزگار اندر گله‌اى * عيب دگران مكن تو هم زان گله‌اى پرهيز ز آلودگى دامن خويش * نامى دو سه روزى كه در اين مزبله‌اى
ايضا
در عشق بتان مشق جنون بايد كرد * جان را به فراق رهنمون بايد كرد چون شيشه تمام پر ز خون بايد شد * و آنگاه دل از ديده برون بايد كرد