تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
پيچيده با كسى حرف و حكايت اصلا نمىكرديم و بعد از آن كه در صحبت مير افتاديم روش ايشان را چنان ديديم كه گاه‌گاهى سه چهار روز درست مىگذشت كه نه در طويلهء ايشان كاه و دانه و نه در مطبخ دود آتش موجود بودى و باوجود آن حال آن‌چنان خوشوقت و خرّم و خندان مىگذرانيدند كه بر هيچ‌كس اثر قلاشى و بىسامانى ظاهر نمىشد و از اين مقوله كس حرف هم نمىتوانست زد و نسبت زردارى و نادارى پيوسته به ايشان مساوى بود . فرد :
از حادثات در صف آن صوفيان گريز * كز بود غم كنند وز نابود شادمان
آنگاه خود را به اين تسلّى مىداديم كه هرگاه روزگار بر اين بزرگوار به اين‌گونه مىگذرد و او را هيچ تفاوتى نمىكند ما خود به بىغمى و خورسندى به طريق اولى سزاواريم كه عشر عشير آن جاه و تجمّل نداريم ، مرشد سوم ما كنيزكى است كه حضرت پادشاه عنايت فرموده‌اند از آن‌كه هرگاه خطرهء شيطانى يا هواى نفسانى از رهگذر نظربازى و شهوت‌پرستى ما را تشويش داد فى الحال به منزل آمده با وى صحبت داشتيم و دل را جمع گردانيديم و به آب پاك شديم و كار مرشد از اين زياده نيست كه كسى را از امور ناشايسته و نابايسته باز دارد ، مير در طالب علمى خيلى كوشيده و سليقهء درست در شعر و معمّا و طبعى بلند و فطرتى عالى دارد و ديوان و مثنوى در بحر يوسف و زليخا گفته و اين چند بيت از نتايج فكر صافى اوست :
چو خوش است آن‌كه از خود روم و تو حال پرسى * به تو شرح حال گويم به زبان بىزبانى
*
چون گريهء من ديد نهان كرد تبسّم * پيداست كه اين گريهء من بىاثرى نيست
*
در عشق نشئه‌ايست كه عشّاق خسته را * ذوقى است در فراق كه اندر وصال نيست
*
داد پيغام به قاصد مه من خنده‌كنان * ظاهر است از سخن او اثر خنده هنوز
و اين قصيدهء منقبت را از احمدآباد در اتك به فقير فرستاد :
داغى كه بود بر دلم از عشق در ازل * از دولت فراق تو با درد شد بدل طوفان آتشى كه دل از درد بركشيد * افكنده در مزاج زمين و زمان خلل