ياد غم تو مىدهدم چاشنىّ درد * طعم فراق مىدهدم لذّت اجل
خوش آنكه در طريق محبّت قدم نهاد * چون شوق بىملاحظه چون عشق بىحيل
ره يا بى ار به كارگه صنع بنگرى * هم صنع در معامله هم عشق در عمل
بىتابيم ز عشق به ديوانگى كشيد * آخر شدم من از تو به ديوانگى مثل
خوناب گرم بسكه ز دل ريختم فكند * ايّام سر بهسر هم در آتشين وحل
عشقت هزار عقدهء غم پيشم افكند * ناكرده يك دقيقهء هجران هنوز حل
هم بيم مرگ مىدهدم نشئهء فراق * هم ذوق وصل مىدهدم شوق از امل
ناگشته حشر روز قيامت شود پديد * زين آتشى كه از جگرم گشت مشتعل
در خون نشسته چشم جهانى از آن مژه * در خاك خفته خلقى از آن چشم مكتحل
در هردو كون آتش ديوانگى زدم * رمزى ز سرّ عشق تو ناگفته در غزل
آن دل كه داشتم ز تو آميخته به عشق * خوناب گشت و از مژهها ريخت بر طلل
دارم به هر مژه ز غمت ابر شعلهبار * دارم به سينه آتش هجران هزار تل
مشغول در مشاهدهات چشم روزگار * معشوق « 1 » از ملازمتت ديدهء دول
خواهم خلاصيم دهد از دوزخ فراق * ما حىّ كفر و حامى دين هادى ملل
شاه نجف علىّ ولى شاه لا فتى * كز نقد انبيا ز جهان اوست ما حصل
ماهى كه مهر كرده ازو اكتساب نور * شيرى كه شير چرخ ازو مانده در وحل
حفظش اگر حصار كشد بر جهانيان * جز مرگ كس برون نرود از در اجل
بيند به خواب قوّت سرپنجهات اگر * بازوى چرخ بركند از بيخ دست شل
بانگ مهابت تو رسد گر به كوهسار * پيچد چو تازيانه صدا در تن جبل
يك نقطه قاف قدر تو سنجند گر به قاف * آنجاى قاف گيرد و اينجاى بر زحل
دستت اگر عنان ابد باز پس زند * افتد هزار مرحله واپستر از ازل
نخل فلك ز گلشن قدر تو يك ورق * باغ جهان ز مزرع جود تو نيم تل
در عهدت آنچنان شده شيرين مزاج دهر * كز زهر فرق مىنتوان كرد تا عسل
گر بر بصل فتد نظر همّتت به سهو * در جنب او نمايد گردون كم از بصل
با خصم ذو الفقار و به سايل نعم بلى * ظاهر به عهد تو شده معنيّ لاوبل
هامش
( 1 ) . چنين است در هرسه نسخه .