تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
ياد غم تو مىدهدم چاشنىّ درد * طعم فراق مىدهدم لذّت اجل خوش آن‌كه در طريق محبّت قدم نهاد * چون شوق بىملاحظه چون عشق بىحيل ره يا بى ار به كارگه صنع بنگرى * هم صنع در معامله هم عشق در عمل بىتابيم ز عشق به ديوانگى كشيد * آخر شدم من از تو به ديوانگى مثل خوناب گرم بس‌كه ز دل ريختم فكند * ايّام سر به‌سر هم در آتشين وحل عشقت هزار عقدهء غم پيشم افكند * ناكرده يك دقيقهء هجران هنوز حل هم بيم مرگ مىدهدم نشئهء فراق * هم ذوق وصل مىدهدم شوق از امل ناگشته حشر روز قيامت شود پديد * زين آتشى كه از جگرم گشت مشتعل در خون نشسته چشم جهانى از آن مژه * در خاك خفته خلقى از آن چشم مكتحل در هردو كون آتش ديوانگى زدم * رمزى ز سرّ عشق تو ناگفته در غزل آن دل كه داشتم ز تو آميخته به عشق * خوناب گشت و از مژه‌ها ريخت بر طلل دارم به هر مژه ز غمت ابر شعله‌بار * دارم به سينه آتش هجران هزار تل مشغول در مشاهده‌ات چشم روزگار * معشوق « 1 » از ملازمتت ديدهء دول خواهم خلاصيم دهد از دوزخ فراق * ما حىّ كفر و حامى دين هادى ملل شاه نجف علىّ ولى شاه لا فتى * كز نقد انبيا ز جهان اوست ما حصل ماهى كه مهر كرده ازو اكتساب نور * شيرى كه شير چرخ ازو مانده در وحل حفظش اگر حصار كشد بر جهانيان * جز مرگ كس برون نرود از در اجل بيند به خواب قوّت سرپنجه‌ات اگر * بازوى چرخ بركند از بيخ دست شل بانگ مهابت تو رسد گر به كوهسار * پيچد چو تازيانه صدا در تن جبل يك نقطه قاف قدر تو سنجند گر به قاف * آن‌جاى قاف گيرد و اين‌جاى بر زحل دستت اگر عنان ابد باز پس زند * افتد هزار مرحله واپس‌تر از ازل نخل فلك ز گلشن قدر تو يك ورق * باغ جهان ز مزرع جود تو نيم تل در عهدت آن‌چنان شده شيرين مزاج دهر * كز زهر فرق مىنتوان كرد تا عسل گر بر بصل فتد نظر همّتت به سهو * در جنب او نمايد گردون كم از بصل با خصم ذو الفقار و به سايل نعم بلى * ظاهر به عهد تو شده معنيّ لاوبل
هامش
( 1 ) . چنين است در هرسه نسخه .