چند پى نقد كسان سوختن * چشم به مال دگران دوختن
جمع مكن نقد سخنپروران * كيسه مكن پر ز زر ديگران
شربت بيگانه فراموش كن * آب ز سرچشمهء خود نوش كن
گر خضرى آب حيات تو كو * ور شكرى شاخ نبات تو كو
نخل صفت سر به فلك مىبرى * ميوه بجز خسته نمىآورى
سرو كه بر چرخ بسايد سرش * چاشنى ميوه نباشد برش
بر سخن خويش تفاخر چراست * بر من دلخسته تمسخر چراست
من اگر از شرم نگويم سخن * حمل به بىدانشى من مكن
نى چو رطب سينه پر از خستهام * همچو صدف پردرّ و لببستهام
من اگر از بنده گشايم زبان * لب نگشايند زبان آوران
طعنه چو ابليس به آدم مزن * حالت من درنگر و دم مزن
سامريم من كه به زور فسون * لعبتى از سحر برآرم برون
غلغله در زهره و ماه افكنم * نسخهء هاروت به چاه افكنم
اين منم آن ساحر جادو مزاج * كز سخنم يافته جادو رواج
من كه بهجادو سخنى شهرهام * هم فلك و هم مه و هم زهرهام
سامريان در گره موى من * بابليان در چه جادوى من
دولت اين كار به كام من است * سكّهء اين ملك به نام من است
از سخنم طرز سخن ياد گير * عار مكن دامن استاد گير
هركه به استاد ارادت برد * در دو جهان گنج سعادت برد
يك سخن از نظم تو نبود درست * مضحكهء اهل سخن نظم تست
گرچه به روى تو نگويد كسى * عيب تو پيش تو نجويد كسى
ليك به غيب تو ملامتگران * انجمنآراى سخنپروران
شعر ترا گر به ميان آورند * عيب تو يكيك به زبان آورند
شعر ترا پيش تو تحسين كنند * وز پس تو لعنت و نفرين كنند
نى تو به كس يار و نه كس با تو يار * عيب تو بر تو نشود آشكار
وه كه يكى يار ندارى دريغ * مونس غمخوار ندارى دريغ
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 242
مساهمون: توفيق سبحانى
ص٢٤٢