آن شهنشاهى كه مىافتد به روز بار او * از نهيب چوب دربان پادشه بر پادشاه
*
ز سنگ حادثه دل نشكند به سينهء ما * كه ساختند ز الماس آبگينهء ما
زمانىكه اردوى معلّى بهجانب كشمير بار اوّل متوجّه شد و فقير رخصت گرفته به جانب پيشاور كه مولد من است ، رفتم اين ابيات از آن ديار نوشته فرستاد ، دگر خدا داند كه مثل من به چندى ديگر هم به همين شوق نوشته و خرسند كرده باشد ، اما فقير خاصّهء خود ساختم تا دعويدار ديگر پيدا نشود . مثنوى :
مرا دور از تو اى ماه دلافروز * نه شب خوابست و نى آرام در روز
چكيده اشك گلگونم به رخسار * شكفته لاله اندر زعفران زار
ز خون ديده شد آلوده مژگان * كشيده سر ز دريا شاخ مرجان
ز هجرت دمبهدم خون در دل من * نشسته چون صراحى تا به گردن
بسوزد هر نفس از آتش غم * علم بيرون زند از سينه هر دم
كنون چشمم به خون دل ستيزد * به جاى قطره آتش پاره ريزد
نه مژگانست گرد ديدهء من * سيه شد آتش دل گرد روزن
ملك خويا مرا زين سير ناشاد * كزو جان عزيزان رفته بر باد
چنان ضعف تن و دل گشته حاصل * كه نى از تن خبر دارم نه از دل
تنى از محنت تب بىحضورى * دلى در وى چو آتش در تنورى
و در جواب فخريهء شيخ فيضى كه :
شكر خدا كه عشق بتانست رهبرم * در ملّت برهمن و بر دين آذرم
او راست قصيدهاى كه از آن جمله است اين ابيات :
شكر خدا كه پيرو دين پيمبرم * حبّ رسول و آل رسول است رهبرم
بيزارم از برهمن و ناقوس و اهرمن * منكر ز دين راهب و قسّيس و آذرم
قايل به روز حشر و قيام قيامتم * اميدوار جنّت و حورىّ و كوثرم
حامد به سوى من به حقارت نظر مكن * چون نيستى خليل منه پا برآذرم
زير نگين من شده روى زمين تمام * من چون نگين به دور گريبان سراندرم
از شرق تا به غرب فضيلت معدّلم * وز قطب تا به قطب به هر خطّه محورم