تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
سطح محدّب فلك فضل خصم را * هرگز مماس نيست به سطح مقعّرم گر در زمين چو نقطهء موهوم ساكنم * ليكن مدار گردش چرخ مدوّرم دست قضا كشيده به پرگار روزگار * افلاك هفت دايره بر گرد دفترم هرچند كم ز نقطهء ذو وضع مركزم * از خطّ مستدير معدّل فزون‌ترم گر خصم صد هزار كند سحر سامرى * چون اژدر كليم به يك دم فرو برم

فى النعت

خاتم ختم تو بشكسته نگينهاى قديم * طرح نقش تازه و نو در نشان انداخته
و از جملهء اشعارى كه در باب يكى از محتشمان ستم ظريف ابناى جنس گفته اين است كه :
چند زنى لاف كه در ساحرى * سامريم سامريم سامرى هر نفسم معجزهء عيسوى است * شعلهء نور شجر موسويست در سخنم نادرهء روزگار * اهل سخن را منم آموزگار هر نفسم برده ز جادو شكيب * هر سخنم سحر ملايك فريب خسرو ملك همه دانى منم * عالم اقليم معانى منم جوهرى ملك سخن دانيم * صيرفى نقد سخن رانيم اين منم امروز در اين داورى * شعلهء آتش به زبان آورى شعله سرشتا ز گهرهاى پاك * لاف مزن نيست چو در كيسه خاك طبع تو هرچند درِ هوش زد * يك سخن تازه نشد گوش زد آنچه تو گفتى دگران گفته‌اند * درّ كه تو سفتى دگران سفته‌اند خانه كه از نظم بياراستى * آب و گلش از دگران خواستى سقف منقّش كه درين خانه است * رنگ وى از خامهء بيگانه است طبع تو دارد روش باغبان * ساخته باغى ز نهال كسان سبزهء آن باغ زراع دگر * هر گل رعناش ز باغ دگر غنچهء آن گرچه روان‌پرور است * ليك ز خون جگر ديگر است بيد كه بىميوه سرى بركشيد * برگش از آن دانه مشجّر كشيد تازگى آن نه ز باران تست * از خوى پيشانى ياران تست