سطح محدّب فلك فضل خصم را * هرگز مماس نيست به سطح مقعّرم
گر در زمين چو نقطهء موهوم ساكنم * ليكن مدار گردش چرخ مدوّرم
دست قضا كشيده به پرگار روزگار * افلاك هفت دايره بر گرد دفترم
هرچند كم ز نقطهء ذو وضع مركزم * از خطّ مستدير معدّل فزونترم
گر خصم صد هزار كند سحر سامرى * چون اژدر كليم به يك دم فرو برم
فى النعت
خاتم ختم تو بشكسته نگينهاى قديم * طرح نقش تازه و نو در نشان انداخته
و از جملهء اشعارى كه در باب يكى از محتشمان ستم ظريف ابناى جنس گفته اين است كه :
چند زنى لاف كه در ساحرى * سامريم سامريم سامرى
هر نفسم معجزهء عيسوى است * شعلهء نور شجر موسويست
در سخنم نادرهء روزگار * اهل سخن را منم آموزگار
هر نفسم برده ز جادو شكيب * هر سخنم سحر ملايك فريب
خسرو ملك همه دانى منم * عالم اقليم معانى منم
جوهرى ملك سخن دانيم * صيرفى نقد سخن رانيم
اين منم امروز در اين داورى * شعلهء آتش به زبان آورى
شعله سرشتا ز گهرهاى پاك * لاف مزن نيست چو در كيسه خاك
طبع تو هرچند درِ هوش زد * يك سخن تازه نشد گوش زد
آنچه تو گفتى دگران گفتهاند * درّ كه تو سفتى دگران سفتهاند
خانه كه از نظم بياراستى * آب و گلش از دگران خواستى
سقف منقّش كه درين خانه است * رنگ وى از خامهء بيگانه است
طبع تو دارد روش باغبان * ساخته باغى ز نهال كسان
سبزهء آن باغ زراع دگر * هر گل رعناش ز باغ دگر
غنچهء آن گرچه روانپرور است * ليك ز خون جگر ديگر است
بيد كه بىميوه سرى بركشيد * برگش از آن دانه مشجّر كشيد
تازگى آن نه ز باران تست * از خوى پيشانى ياران تست