تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
روزگار باقى مىماند . گاه‌گاهى طبع روشن و ذهن باريك‌بين او به شعر مىپردازد و به مناسبت شيوهء خود تخلّص اختيار مىنمايد چون فقير را از ريعان عهد شباب تا هنگام اين انتخاب كه زمان كهولت بلكه شيخوخت است با او جهت اتّحاد و اعتقاد و ارتباط و اختلاط از هرچه تصوّر توان كرد قوىتر است اگر بعضى از فوايد منظومه و منثورهء او را به اسباغ و اشباع ايراد نمايد جاى آن دارد . از اشعار اوست :
ترا تا سبزهء خط بر لب جان بخش پيدا شد * مسيحا بود تنها خضر همراه مسيحا شد
*
محتسب دى خم شكست و آب آتشناك ريخت * خاك من بر باد داد و خون من بر خاك ريخت
*
باد از يار خبر بر دل ناشاد آورد * اعتمادى نتوان بر سخن باد آورد
*
مرا هر شب چو دزدان خواب گيرد چشم تر گردد * دلم را با غمت بيدار بيند باز گردد
و فقير در تتّبع آن گفته :
به صد امّيد قاصد مىفرستم سوى آن بدخو * معاذالله از آن ساعت كزو نوميد برگردد
*
تا سينه از خدنگ جفاى تو خسته‌ايم * مرهم نمانده‌ايم و جراحت نبسته‌ايم
در زمانىكه فتح گجرات واقع شد سكّه به نام حضرت اعلى كنده و اين تاريخ گذرانده كه :
خسروا سكّهء گجرات به نام تو زدند * ملك را سايهء عدل تو به تارك بادا اى خوش آن‌دم كه چو تاريخ وى از من پرسى * گويمت سكّهء گجرات مبارك بادا
و له
كار به‌جانم رسيد و يار نيامد * جان گران‌مايه هيچ‌كار نيامد
*
ما را دل مجروح و بتان را نمكين لب * تا روز اجل به شدن اين ريش نباشد
*
صورت و معنى نگردد جمع در هر پادشاه * پادشاه صورت و معنى است اكبر پادشاه