آورم تاب جفايت همهء عمر ولى * اينكه با غير نشينى نبود تاب مرا
دارم از گريه نگه بر سر كويت خود را * كز سر كوى تو ترسم كه برد آب مرا
بيقرارى سر زلف تو به يك چشم زدن * نگذارد شب هجران تو در خواب مرا
گشت تا جمع نويدى دل من با غم تو * رفت از ياد پريشانى اسباب مرا
*
گر زار بميرم ز غم دمبهدم خويش * با غير شكايت نكنم از الم خويش
از بيخودى عشق اگر پيش تو ظاهر * كردم غم دل در گذران از كرم خويش
مىخواست نويدى غم دل پيش تو گويد * چون ديد رخت كرد فراموش غم خويش
*
تا خدنگت از دل افگار مىآيد برون * جان غم فرسود من صد بار مىآيد برون
ناوك دلدوز او در سينهء افگار من * جا گرفت آسان ولى دشوار مىآيد برون
بر سر كويش من بيچاره از بىطاقتى * مىروم صد بار تا يك بار مىآيد برون
اى نويدى از درون خرقهء پشمينهات * گر مسلمانى چرا زنّار مىآيد برون
*
نه فكر آخرت دارى نه دنيا * نمىدانم نويدى در چه كارى
نشانى
مولانا على احمد ، ولد مولانا حسين نقشى دهلوى مهركن است كه فاضلى ولى مشرب و استاد شاهزادهء بزرگ بود و پدر و پسر هردو اين فن را به كرسى نشانيده و درگذرانيدهاند ، خصوصا مولاناى مشار اليه كه امروز نقش نگين او كارنامهء روزگار است و در عراق و خراسان و ماوراء النّهر سكّهء او را به تيمّن و تبرّك مىبرند به فضايل علمى و كمالات انسانى متّصف است و ليكن اين فن جزيى و اين شيوهء كسبى حيثيّات كلى موهبى او را پوشيده و به اين تقريب در سپاهيگرى و ملازمت هم چندانى تربيت و اعتبار كه مىبايست نيافته ، به منصب معتبر رسيده هيچ كمتر از امراى نامدار نبود و علم هيئت و طبعى را خوب ورزيده و طالب علمى او به مرتبهء كمال است و در جميع خطوط يد طولى دارد و در انشا و املا بىنظير اگر يك فنه مىبود خيلى از آثار نظم آبدارش بر جريدهء