منه
مرده حسرت برد آندم كه برى دست به تيغ * كين عطا روزى آنست كه جانى دارد
محوى
به هندوستان نورسيده در خدمت خانخانان ولد بيرمخان مىبود . به زيارت مكّهء معظّمه رفته . در رباعى عديل ندارد . از اوست :
تا زلف به روى همچو مه خواهد بود * تا خط شه حسن را سپه خواهد بود
گر خانه ز خشت آفتابم سازند * روز من بيچاره سيه خواهد بود
و له
من جان و دل حزين نمىدانستم * من گريهء آتشين نمىدانستم
نى نام به من گذاشتى و نه نشان * اى عشق ترا چنين نمىدانستم
ايضا
محوى كه ز كوى عقل بيرون مىگشت * آوارهتر از هزار مجنون مىگشت
دور از تو ز دور ديدم آن گمشده را * در باديهاى كه باد در خون مىگشت
مظهرى كشميرى
صاحب ديوان است و حالا در وطن خويش به خدمتى متعيّن است . حالت شعر او از اين ابيات كه اقلّ قليل است مىتوان دانست :
اقبال حسن كار ترا پيش مىبرد * ورنه صلاح كار ندانستهاى كه چيست
و مطلع اين استاد دارد كه :
تو عهد استوار ندانستهاى كه چيست * بودن به يك قرار ندانستهاى كه چيست
*
فداى آينه گردم كه دلستان مرا * درون خان به گلگشت بوستان دارد
*
مظهر به جهان چو بىنصيبان مىباش * و ز گل به نواى عندليبان مىباش