محمد يوسف آن مصر ملاحت * برفت از دهر اشك از ديده ريزان
پى تاريخ او گفتا عزيزى * كجا شد يوسف مصر اى عزيزان
قافيهء معروف و مجهول بسيار طرفه واقع شده اين غزل صاحبخانه از محمد يوسف مذكور است .
خوشوقت آنكه جاى به ميخانه ساخته * در پاى خم به ساغر و پيمانه ساخته
آنكس كه داده شيوهء مستى به چشم يار * مستم از آن دو نرگس مستانه ساخته
معموريى به عالم فانى نيافت جغد * منزل از آن به گوشهء ويرانه ساخته
گفتم كه جا به ديدهء من كن نياز گفت * در رهگذار سيل كسى خانه ساخته
زلف تو كرد شانه پريشان شكسته باد * دستى كه بهر زلف تو آن شانه ساخته
و له
در هجر تو آرام به ناكام گرفتيم * ناكام به هجران تو آرام گرفتيم
منظرى سمرقندى
شاعر خوشگوى است به آگره در ملازمت بيرمخان مىبود و نظم شاهنامه خيال كرده بود و داستانى چند از آن به اتمام رسانيده ، خصوصا جنگ سكندر سور كه مشتمل بر ذكر شجاعت محمّد حسين خان بود در پيتالى بهنظر آورد . خان مشار اليه دخلها كرده آن قضيّه را بهترتيب از آغاز تا انجام به دو گفت و در يك شب چنانچه خاطرخواه بود آن سيصد چهارصد بيت را اصلاح داده صباح در مجلس آمده خواند و صلهء معتبر يافت و اين بيت از آن جمله است :
هميشه ما ز فراق تو بىسروپاييم * ترا كسى كه به خاطر نمىرسد ماييم
و له
خط گرد ماه عارض آن سيم برنگر * هر دو نشان فتنهء دور قمر نگر
بر روى ماه سلسله عنبرين ببين * جعد بنفشه بر رخ گلبرگ تر نگر
بين چشم رهزن و مژهء ناوك افكنش * در رهگذار عشق خطر در خطر نگر
كار آمدنيش همان بيت اخير است و باقى خود معلوم است كه دستزده و گوشزده است .