مدامى همدانى
در هندوستان مشهور به حيدرى بود . قصايد خوب در مدح مير محمّد خان كلان گفت و از جهت بدسلوكى به هركس جنگ مىكرد و دايم از اين ممرّ آزار مىكشيد . از اوست :
نمىدانست مجنون عاشقى رسواى عالم شد * منم رسواى عشق و عاشقى بر من مسلم شد
*
در نظر آيد هلال عيد مانند كليد * تا گشايد قفل از ميخانه ساقى شام عيد
*
شد عيان از پرده ديگر شاهد خضرا نقاب * خنده زد چون صبح غنچه گشت ظاهر آفتاب
*
مرا هست بر سينه از تيغ دلبر * الفها چو بر صفحه خطهاى مسطر
مقيمى سبزوارى
در سلطهء خان اعظم مىبود ، طبعى خوش داشت . بعد از فتح گجرات متوجّه ديار خود شد . اين ابيات از اوست :
خوش آنكه چون شمار سگ خويشتن كند * هرچند در شمار نيم ياد من كند
*
عاشقانيم و سر كوى بلا ماؤاى ماست * عالمى پرفتنه و آشوب از غوغاى ماست
هر كجا اندوه و محنت بيش آنجا ساكنيم * هر كجا آشوب و غم بسيار آنجا جاى ماست
با چنين بدحاليى كامروز داريم از غمش * مرگ ما مىخواهد آن كو در غم فرداى ماست
در بيابان غمش سرگشتهايم و سايه است * آن سيه بختى كه در روز چنين همپاى ماست
با مقيم از ناز گفتى نيست پرواى كسم * آرىآرى كى به اين خوبى ترا پرواى ماست
ولد قاضى ابو المعالى زيارتگاهى است . جوانى شكسته فانى مشرب به رنگ پدر خود بود . به علّت بواسير در لاهور از جهان درگذشت . در تتّبع آن مطلع شيخ سعدى - قدّس سرّه - كه :
كافران از بت بيجان چه تمتّع دارند * بارى آن بت بپرستند كه جانى دارد