چون گل شكفته باش و چو سرو از غم جهان * آزاد باش و منّت اين چرخ دون مكش
محنتى حصارى
طالب علمى به قدرى داشت و در مدرسهء دهلى مىبود . بعد از آن حسب الحكم به منصب قضاى سرهند منصوب گرديد و تخلّص محنتى از حضرت اعلى يافت و هم در آن بلده از محنتسراى دنيا درگذشت . از اوست :
يافتم درگذرى جاى كف پايش را * چون نمالم رخ خود يافتهام جايش را
*
به فكر موى ميانت دل كسان گم شد * دل شكستهء ما هم در آن ميان گم شد
موسوى مشهدى
نسبت او از تخلّص معلوم است . طبع شعر داشت از اوست :
ترا پنهان نظر سوى من زار است مىدانم * تغافل كردنت از بيم اغيار است مىدانم
*
چشم او مىكشدم زار به فرمودهء او * مىنمايد ز نگاه غضبآلودهء او
خواجه معظّم
خال بندگان حضرت پادشاهى و از فرزندان حضرت شيخ جام - قدّس سرّه - بود ، خبطى و جنونى غريب داشت تا زن خود را بىجهت به قتل رسانيد و بدانجهت در سنهء 971 ه . به قتل رسيد ، چنانچه ذكرش در ضمن سنوات گذشت و در تاريخ آن واقعه گفتهاند :
خواجهء اعظم معظّم نام * كه ازو بود دهر را زيور
زن خود را بكشت و كشت او را * از غضب شه جلال دين اكبر
سال فوتش ازو چو پرسيدم * در زمان گفت آن خجسته سير
بىرخ آن بت جهانافروز * گشت آخر شهادتم اكبر