ملّا مقصود قزوينى
از جملهء شاعران خوشطبع زمان بود . ديوانى على التّرتيب دارد . اين ابيات از اوست :
در عالم وفا سگ كوى تو رام ماست * اقبال رام گشته و عالم به كام ماست
عشاق را تمام نظر بر جمال تست * اى شاه حسن روى تو ماه تمام ماست
*
نهال آرزوى او نشاندم در زمين دل * وز آن شاخ گلم جز بار غم چيزى نشد حاصل
*
بود اميد كاورم حلقهء زلف او به كف * وه كه درين خيال كج عمر عزيز شد تلف
اين قصيده در تتّبع خواجه سلمان مذيّل به نام قاضى يحيى قزوينى جدّ نقيب خان ساخته :
دگر ز سردى دى رفت آسان در تاب * ز تاب صاعقه خورشيد ماند زير نقاب
فلك به روى زمين باز تيرباران كرد * ز سهم قوس زمين ساخت جوشنى از آب
نهنگ بحر ز بيم سهام صرصر دى * نهاد بر سر خود خود آهنين ز حباب
دگر ز كثرت برف و ز شدّت سرما * زمين به لرزه درآمد چو قلزم سيماب
سفيد گشت سواد زمين ز لشكر برف * سياهى از دل آفاق شد چنان ناياب
كه جا به روى زمين تنگ شد بدانگونه * كه بر زمين نتواند نهاد پاى غراب
به صحن باغ بهجاى شكوفه و سبزه * دگر ز برف و يخ افتاد قاقم و سنجاب
فتاد لرزه در اشجار در چمن ديگر * چو من شدند ز بىبرگى اينچنين بيتاب
درين هوا بدن من چو بيد لرزان است * تنم ز ضعف گهى در تب است و گه در تاب
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش * كه تا به كى كشى از جور روزگار عذاب
ز جور حادثه خود را بدان جناب رسان * كه هست همچو سپهر برين بلند جناب
امين شرع كه يك شمّه وصف اخلاقش * نشد تمام به صد دفتر و هزار كتاب
على خصال و محمّد شعار و يحيى نام * چو روشن است كمالش چه حاجت القاب
وفات ملّا مقصود به آگره در سنهء 977 ه . بود . پدرش ملّا فضل اللّه نيز از جملهء آدمىزادهها و اهل حرمت بوده اين قطعه از اوست :
فضلى چو غنچه خلعت هستى به خود مپيچ * بر چهرهاى چين ميفكن و دامن به خون مكش