ازل را به مه روى تو پيمان * ابد را با سر زلف تو پيوند
شكر را گرمرويى با تبسّم * نمك را آشنايى با شكرخند
بود ناقوس لحن سبحه سنجان * در آن كشور كه بت باشد خداوند
تمام كليات او را كه شيخ فيضى از دكن آورده ديده شد . همهء اشعار او به رنگ شعراى زمانه ، از اين طرز قدم بيرون ننهاده و از عشق و دردمندى و مضمون تازه بويى به آنها نرسيده بنابرآن به همينقدر مختصر ساخت و اصطلاح دانى او از اينجا قياس توان كرد كه مطلع ديوان او اين بيت است :
اى حمد تو سلّم مقالات * وى ذكر تو منبر مقامات
و قافيه نصيب اعداست قطع نظر از عدم علوّ رتبهء سخن و بهترين اشعار وى به زعم فقير اين بيت است :
رفتم كه خار از پا كشم محمل نهان شد از نظر * يك لحظه غافل گشتم و صد ساله را هم دور شد
مدامى بدخشى
سليقهء شعرى داشت چندگاهى در ملازمت ميرزا عزيز كوكه بود . از اوست :
دلا صد فتنه برپا ز آن قد و بالاست مىگويى * از آن بالا بلا بسيار ديدم راست مىگويى
در اين زمين بسياران گفتهاند و همه گرد و پيش يك ديگر مىگردند و چندان مزه ندارد از آن جمله اين است :
بلا و فتنه در عالم ز قدّم خاست مىگويى * بلى مىآيد از بالا بلاها راست مىگويى
به شهر از قامتم هر سو قيامت خاست مىگويى * قيامت قامتى دارى مه من راست مىگويى
بر اين قياس اين قسم اشعار فتنههاى آخر الزمانى است :
شعلهء شمعست گاهى رنگ در فانوس آل * يا مگر برگ خزان در لاله جا كرد از شمال
*
چون گشت تمام شرح دردش * از قطرهء اشك مُهر كردش