منم و دل خرابى به تو مىسپارم او را * به چه كار خواهد آمد كه نگاهدارم او را
دم آخر است دشمن به منش گذار يك دم * كه به صد هزار حسرت به تو مىگذارم او را
*
نخواهم با چنين خوارى ز بزمش زود برخيزم * كه پندارم اگر مانم دمى خوشنود برخيزم
پس از عمرى چو بنشينم به صد تقريب در بزمش * سخن از مدّعاى من كند تا زود برخيزم
*
ميا به پرسش من چون اميد صحّت نيست * به حال مرگ مرا ديدن از محبّت نيست
به غايتى هوس گفتگوست با تو مرا * كه تاب خامشيم باوجود حيرت نيست
*
مىنمايم خويش را وارسته از سوداى او * تا فريب عشق من كم سازد استغناى او
*
صد بار رنجه گشتهام و صلح كردهام * كان مه خبر نداشته از صلح و جنگ من
*
چه شد كه مىگذرى وحشيانه از ميلى * مگر به تازه كسى را شكار خود كردى
*
به بالين تو آن عيسى نفس مىآيد اى ميلى * كه از شوق قدومش مردهء صد ساله برخيزد
*
وفاى عهد گمان از تو بيوفا داريم * كمال سادهدليهاست اينكه ما داريم
*
كسى اگر سبب وصل يار من شده است * ز سرگرانى او شرمسار من شده است
به طنز مژدهء و صلى كه داده غير مرا * ز سادگى سبب انتظار من شده است
*
تا بماند به ميان حرف نهان من و تو * غير در بزم نشيند به ميان من و تو
تو نيايى ز حيا در سخن و من ز حجاب * تا چه سازند رقيبان ز زبان من و تو
*
غافل به من رسيد و وفا را بهانه ساخت * افكند سر به پيش و حيا را بهانه ساخت