از زمان وقوع هيچيكى را از متأخّران با او سخن نيست . سالها در خدمت نورنگ خان بود و در مدح او قصايد غرّا دارد . آخر مىگويند كه به جهت بدگمانى به فرمودهء نورنگ خان چيزى در كاسهء او كردند تا از هم گذرانيدند . وفات او در مالوه بود اين اشعار از اوست :
دانستهاى كه مهر تو با جان نمىرود * كز خاك كشتگان گذرى سرگران هنوز
*
نه آشنا و نه بيگانهاى نمىدانم * كه اختلاط چنين را كسى چه نام كند
*
بيقرار است دل اندر بدن كشتهء عشق * ديگر از يار ندانم چه تمنا دارد
امتحان نام نهد دل ستمى كز تو كشد * خويش را چند به اين حيله شكيبا دارد
*
جان به عزم رحلت و من شاد زين معنى كه دل * درد چندين ساله را امّيد درمان يافته
*
در فراقت ز آن نمىميرم كه نايد در دلت * كين ستم ناديده روزى چند با هجرم نساخت
*
با آنكه به پرسيدن ما آمد مرديم * كايا ز كه پرسيده ره خانهء ما را
*
ميرم و بر زندگانم رحم مىآيد كه تو * خوبه آن بيدادها دارى كه با ما كردهاى
و بعضى بهجاى رحم رشك مىخوانند و تميز به ناقدان سخن تعلّق دارد :
منم از زخم دل آن نيمجان صيدى كه بر جانش * ترحّم مىكنند صيّاد و بسمل مىكند زودش
*
يار خواهد كه به مرگم شود آسوده و من * شرمسارى برم از محنت جان كندن خويش
*
افكندهام ترا به زبانها و خوش دلم * كز شرم آن نگاه به مردم نمىكنى
*
بخت بدبين كه به ميلى نكند غير جفا * خردسالى كه جفا را ز وفا نشناسد
*