ميرزاده على خان
ولد محترم بيگ است كه از امراى مشهور جنّت آشيانى بود به اخلاق پسنديده موصوف بود و طبعى مايل به نظم داشت و گاهگاه شعرى مىگفت . از اوست :
شام چو از چهره فكندى نقاب * تاب نياورد و نشست آفتاب
در سنهء 996 ه . در كشمير كه يعقوب ولد يوسف خان كشميرى بر سر محمد قاسم خان مير بحر شبخون آورد او در جنگ مغلوبه كشته شد .
معزّى هروى
از سادات طباطبايى است در ايّام طفلى با كامران ميرزا همسبق بود و قريب پنجاه سال در هند بود در سنهء اثنى و ثمانين و تسعمائه ( 982 ) هم در هندوستان از عالم رفت . اين دو بيت از اوست :
چند دارى اى فلك چون ذرّه سرگردان مرا * تا به كى دارى به غربت بىسروسامان مرا
*
گفتم به آه درد دل خود برون كنم * دردم به آه كم نشود آه چون كنم
مرادى استرآبادى
از طبقهء سادات آنجاست به هندوستان آمد و در سنهء 979 ه . فوت شده و نتايج طبع او خيلى به يادگار مانده و از آن جمله اينكه :
بنمود رخ ز پرده كه صبح صفاست اين * يعنى كمال قدرت صنع خداست اين
طالع نشد شبى ز رخت كوكب مراد * بىطالعى و تيرگى بخت ماست اين
زنهار خوشدلى و فراغت طمع مدار * در خاكدان دهر كه محنتسرا است اين
بگذشت دى به خاك مرادى و گفت يار * در راه عشق كشتهء سنگ جفاست اين
اى سيل غم ز ديده غبار رهش مشوى * ما را چو يادگار از آن خاك پاست اين
*
كفر زلفش كه بود مايهء ايمانم ازو * نامسلمانم اگر روى بگردانم ازو