گر سگ كوى تو در مرتبه از من بيش است * ليك در راه وفا هيچ نمىمانم ازو
*
خوبان كه زلف زينت رخسار ساختند * خلقى به دام خويش گرفتار ساختند
*
كيم من دور از آن گلچهره همچون غنچه دلتنگى * گرفتار جنون ديوانهاى با سايه همجنگى
*
به روى يار قضا تا خط غبار نوشت * نيازمندى ما را بر آن كنار نوشت
مشفقى بخارى
اصل از مرو است . بعضى مردم در قصيده او را سلمان زمان مىدانند و غلط عظيم كردهاند ، چه در خيالات ماوراء النّهرىگرى [ يدى ] طرفه دارد و همه بارد . دو مرتبه در هندوستان آمد و رفت . از اشعار نمكين او اين است :
چو نقد هستى مجنون غم نگارى بود * خدا به نقد بيامرزدش كه يارى بود
*
در عاشقى ملامت بسيار بوده است * آسان خيال كردم و دشوار بوده است
*
تا چمن هر شب چراغ از گل به باغ افروخته است * كشته برگ لاله آتش برگ و داغش سوخته است
زبان هجوى ركيك دارد و از هجوهاى مليح او اين قطعه است كه در مرتبهء اخير به هند آمده و گفته :
كشور هند شكّرستانى است * طوطيانش شكرفروش همه
هندوان سياه چون مگسان * چيرهبند و نگو چه پوش همه
ميلى هروى
ميرزا قلى نام دارد . صاحب ديوان است و صاحب طرز ، سليقهء شعر آنچنان داشت كه اگر تا اين زمان زنده مىماند ، اكثرى را از اين خامكاران دل از سوداى شعر سرد مىشد و