تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣

موجى

قاسم خان بدخشى است كه از امراى نامى پادشاه غفران پناه بود . فنون شعر را خوب مىدانست و مىگفت . مثنوى در تتبّع يوسف و زليخا دارد مشتمل بر شش هزار بيت . اين چند از آنجاست در تعريف محبوب :
مرصّع موى بندى بىبهايش * ز بيقدرى فتاده در قفايش نكرد از لعل ناب آويزهء گوش * كه بود آويخته دلهاى مدهوش نكرده از كمال لطف دوران * ز لولوى ترش زيب گريبان كه بهر زينت جيب نكويش * چكيده قطرهء خونى ز رويش چو زر خود را به پايش ديده پامال * روان افتاد در پايش چو خلخال بياض گردنش چون شمع كافور * ز جيبش سر زده سررشتهء نور ز بازو سيم را ساعد شكسته * ز ساعد بر سمن گلدسته بسته از آن گلدسته‌هاى نازنينش * سمن پر بود هردو آستينش كفش برگ گلى آورده در مشت * برو چون غنچهء زنبق هر انگشت برو دوشش كه برده عقل را هوش * گرفته خرمن گل را در آغوش چو آمد در بياض حسن تقرير * صفاى سينه‌اش صافىتر از شير دو پستانش كه در خوبيست يكتا * حبابى گشته از شير آشكارا ميانش برتر از حدّ بيانست * كه اينجا نازكيها در ميان است
و ليلى و مجنون گفته كه اين بيت از وى مىگويند كه :
اى باد خبر ز كوى جانان برسان * با اين تن مرده مژدهء جان برسان دشوار بود مرا رسيدن آنجا * لطفى كن و خويش را تو آسان برسان
و له
خمار بادهء غم چند دارد سر گران ما را * بيا ساقى و از غمهاى عالم وا رهان ما را ساقيا تا كى ز دوران شرح بدحالى كنيم * شيشه‌اى پر كن كه يكساعت دلى خالى كنيم
آخر عمر ترك سپاهيگرى كرد و استعفا نموده گوشهء عزلت گزيد و چه خوب بودى اگر از شاعرى نيز استعفا گفتى . وفات او در آگره در سنهء 979 ه . بود .