موجى
قاسم خان بدخشى است كه از امراى نامى پادشاه غفران پناه بود . فنون شعر را خوب مىدانست و مىگفت . مثنوى در تتبّع يوسف و زليخا دارد مشتمل بر شش هزار بيت . اين چند از آنجاست در تعريف محبوب :
مرصّع موى بندى بىبهايش * ز بيقدرى فتاده در قفايش
نكرد از لعل ناب آويزهء گوش * كه بود آويخته دلهاى مدهوش
نكرده از كمال لطف دوران * ز لولوى ترش زيب گريبان
كه بهر زينت جيب نكويش * چكيده قطرهء خونى ز رويش
چو زر خود را به پايش ديده پامال * روان افتاد در پايش چو خلخال
بياض گردنش چون شمع كافور * ز جيبش سر زده سررشتهء نور
ز بازو سيم را ساعد شكسته * ز ساعد بر سمن گلدسته بسته
از آن گلدستههاى نازنينش * سمن پر بود هردو آستينش
كفش برگ گلى آورده در مشت * برو چون غنچهء زنبق هر انگشت
برو دوشش كه برده عقل را هوش * گرفته خرمن گل را در آغوش
چو آمد در بياض حسن تقرير * صفاى سينهاش صافىتر از شير
دو پستانش كه در خوبيست يكتا * حبابى گشته از شير آشكارا
ميانش برتر از حدّ بيانست * كه اينجا نازكيها در ميان است
و ليلى و مجنون گفته كه اين بيت از وى مىگويند كه :
اى باد خبر ز كوى جانان برسان * با اين تن مرده مژدهء جان برسان
دشوار بود مرا رسيدن آنجا * لطفى كن و خويش را تو آسان برسان
و له
خمار بادهء غم چند دارد سر گران ما را * بيا ساقى و از غمهاى عالم وا رهان ما را
ساقيا تا كى ز دوران شرح بدحالى كنيم * شيشهاى پر كن كه يكساعت دلى خالى كنيم
آخر عمر ترك سپاهيگرى كرد و استعفا نموده گوشهء عزلت گزيد و چه خوب بودى اگر از شاعرى نيز استعفا گفتى . وفات او در آگره در سنهء 979 ه . بود .