لوايى
پيرزادهء سبزوارى است طبع لطيف داشت و مدتى در خدمت درگاه بود . از اوست :
از پى نظاره چون اغيار آيد سوى تو * در ميان حايل شوم شايد نبيند روى تو
در پيش غير از آن نكنم گفتگوى تو * تا جاى در دلش نكند آرزوى تو
*
اهل هوس ز شوق چو نام بتان برند * ترسم كه نام او به غلط در ميان برند
در شهور سنهء 995 ه . ديوارى در لاهور از تندباد حوادث بر سر او افتاد و نقد حياتش بر باد رفت و چون در وادى نغمه و سرود بىعديل بود اين تاريخ يافتند كه :
فغان كز محنت چرخ جفا كيش * خوش الحان بلبلى از بوستان رفت
چنانش چرخ سنگى بر كمر زد * كزان مجروح گشت و از ميان رفت
ز پير عقل جستم سال فوتش * بگفتا : پيرزاده از جهان رفت
لعلى
ميرزا لعل بيگ ولد شاه قلى سلطان بدخشى است . جوانى در نهايت شرافت است و در لطافت حسن ممتاز و در حسن صورت و پاكيزگى سيرت معروف و در ادب و تواضع و خلق و رفق و حيا مشهور و در سلك مقرّبان پادشاهى منتظم . در اين ايّام فرمان طلب از درگاه به نام او در دكن رفته تا از ملازمت شاهزاده سلطان مراد به لاهور آيد . از علم تاريخ و سير او را وقوفى تمام است و جامع اوراق را با او جهت معرفت و محبّت ما لا كلام ؛ گاهگاهى به شعر مىپردازد آنچه از او به خاطر مانده اين بيت است :
به رهگذار تو چون خاك ره شدم ترسم * كه نگذرى به من و بگذرى به راه دگر
لطفى منجّم
نديم پيشهاى نيك بود و ابيات اساتذه بسيار به خاطر داشت تا آن كه شبى هزار بيت به تقريب مىتوانست خواند و تقليد خوب كردى . چندگاهى با ميرزا نظام الدين احمد در گجرات بود و به سعى او زادى معتدّ به حاصل كرده سفر دريا اختيار نمود . اين ابيات از اوست :