قدرى
طبع نظمى دارد . از اوست :
چندان امان نمىدهدم بيخودى كه جان * داند كه چون برآيد و قربان او شود
قندى
از ماوراء النهر در عهد بيرمخان به آگره آمده طالب علمى مىكرد . از او غير از اين غزل به نظر درنيامد :
صومعهء طاعتم گوشهء ميخانه شد * صيحهء درويشيم نعرهء مستانه شد
خرقهء زهد و صلاح در گرو باده رفت * غلغل تسبيح و ذكر قلقل پيمانه شد
قندى بىخانمان سوى حرم مىشتافت * زد صنمى راه او جانب بتخانه شد
كامى
تخلّص مير علاء الدوله صاحب تذكرة الشعر است كه مأخذ اين عجاله است و تعريف احوال و ايراد اشعار او اينجا تحصيل حاصل است . باآنكه فقير را در شعرشناسى و انتخاب آن چندانى وقوف هم نيست ، و عيب خود را خود بگويم به كه ديگرى ، و اكثر ابيات كه به طريق تقليد مذكور شد شاهد اين دعوى بس است .
كلاهى
از فنون علم بهرهمند است و ملقّب به افضل خان بود از دكن به هند آمد و در سلك ارباب شرع شريف چندگاه داخل بود . محلّى كه ميرزا مقيم و مير حبش به فتواى ملّا عبد الله لاهورى به علّت رفض و تبرّا به جزا رسيدند ، او به تحيّر از اين ملك به دكن رفت و آنجا سفر آخرت گزيد . از اوست :
ز عشق جز به دل خويشتن نگويم راز * كه دل سخن شنود از من و نگويد باز
*