دل اگر برد خدايا به مشامش برسان * بوى هجران كه به خون دلم آميخته بود
*
ز طبع خود چه سرايم ز عقل دم چه زنم * به علتى كه كرامم دليل بطلانم
اى خرددست تهى تا چند در بازار عشق * قيمت هر جنس پرسى خجلت از كالا برى
رباعى
عشقى دارم كه دين و ايمان منست * دردى دارم كه مير سامان منست
گر عشق جدا شود ز من مىميرد * گويد كه شريف فارسى جان منست
و له
به صدر حسن ز دل داشتن چنان عجبست * كه چون هلال نمايندش اندكى ديدار
*
جنس كساد شكر را نرخ از آن بلند شد * كز طرف ديار غم قافلهاى نمىرسد
*
اين دل كه ربودهاى مينداز * گنجى ببر ار گران نمايد
*
صبا به عشق بگو همتى كه ما رفتيم * دگر به كوى تو از آب ديده گل نشود
*
زرشك عشق خموشم نه از تكبّر عشق * كه جز حديث توام بر زبان نمىآيد
قرارى گيلانى
ولد ملّا عبد الرزاق است و برادر حقيقى حكيم ابو الفتح و حكيم همام است . به انواع فضايل از شعر و خطّ و طالب علمى آراسته و به صفت فقر و انكسار متّصف بود . صاحب ديوان است . چون در اوايل حال او را همراه برادران تسليم نوكرى فرمودند روزى در وقت تسليم چوكى چون شمشير بستن نمىدانست ، بىاسلوب در ميان ايستاده بود .
بعضى از ظرفاى برنا از آن حالت تعجّب نمودهاند و او مىگفت كه سپاهيگرى به ما مردم هيچ مناسبت ندارد . همان حكايت امير تيمور صاحب قرانى را نقل كرده كه در جنگى از جنگها اهل اردو را جاى ايستادن در مكانى از امكنه تعيين نموده فرمودهاند كه شتران و