تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣

فنايى

جغتايى اصيل‌زاده است ، سفر بسيار كرده و به زيارت حرمين الشريفين مشرّف گشته و شمشير نمايان زده ، اول خطاب خانى داشت بنابر صدور بعضى امور از آن مرتبه افتاد . روزى مىگفت كه اين سه شين شمشير و شعر و شطرنج را كسى از من نبرده . پادشاه در بديهه فرموده‌اند كه شين شيطانى نيز همچنين . روزى چند دربند بود از آنجاكه خلاص يافت به ديوانگى افتاد ، دست جنون او را كشان‌كشان به صحرايى برد كه كس نشان ندهد . صاحب ديوان است و شعرش هم از آن قبيل‌كه ميرزادگان جغتيه خراب آن روشند اين كه :
رسد هركس به مقصودى ز يا رب يا رب شبها * چرا مقصود من حاصل نشد يا رب ز يا ربها
و اين مطلع كه از پنجاه سالگى ياد دارم در تاريخ نظامى از او نوشته و در اين نظر است : ابيات :
نگويم بهر تشريف قدومت خانه‌اى دارم * غريبم خاكسارم گوشهء ويرانه‌اى دارم
*
تا گل روى تو از بادهء گلفام شكفت * باده از عكس گل روى تو در جام شكفت

فسونى يزدى

سيّدى قصّه‌خوانى است . طبعى به شعر مناسب داشت از تته آمده در سلك ملازمان پادشاهى انتظام يافت . از اوست :
بىجهت از پيش ناجنسى گذر كردن چه بود * گر گذر افتاد سوى او نظر كردن چه بود در سخن بودى به غير از دور چون ديدى مرا * گر حجاب از من نكردى مختصر كردن چه بود
*
چون شدم حاضر كه با اغيار مىگويى سخن * كردى او را غافل و ديدى نهانى سوى من كرد تعظيم فسونى به فريب دگران * ورنه آن بىسروپا لايق تعظيم نبود
*
بعد از هزار وعده كه يك بار رخ نمود * آن‌هم ز بيم غيرزمانى نمود و رفت
*