فهمى سمرقندى
ولد نادرى سمرقندى است . معمّايى خوش طبع بود ، به هند آمده و رفته از اوست :
تا خاصيت باده به من پير مغان گفت * از توبه پشيمان نه چنانم كه توان گفت
*
ز موى عنبرين چون بر تنش پيراهنى ديدم * لباس كعبهاش پنداشتم بر خويش پيچيدم
فكرى
سيّد محمّد جامه باف مشهور به مير رباعى است . در اين وادى خيّام زمانه است . در سفر جونپور در سنهء ثلث و سبعين و تسعماية ( 973 ) از عالم رفت و « مير رباعى سفر نمود » تاريخ شد . از اوست :
دارد فكرى سرى كه سامانش نيست * درديست به دل نهان كه درمانش نيست
عمريست كه پا كرده ز سر در ره عشق * سركرده رهى كه هيچ پايانش نيست
اشعار او چون شهرت تمام دارد ، ختم بر اين چند رباعى و اين بيت مىنمايد كه به او منسوب است :
اى دل اگرت يار سپاهى است مترس * كارش هم جور و كينهخواهى است مترس
در لشكر حسن او دو چشمش جنگى است * باقى خط و خال او سياهى است مترس
ايضا
چون مهر كسى كه تيغ بر سر نگرفت * سر تا قدمش سپهر در زر نگرفت
گلبن به جفاى خار تا دل ننهاد * گل پيرهنى چو غنچه دربر نگرفت
ايضا
فردا كه نماند از جهان جز خبرى * ظاهر شود از بهار محشر اثرى
چون سبزه سر از خاك برآرند بتان * ما نيز به عاشقى برآريم سرى
و له
مىروى با زلف شبگون و چو شبنم هر طرف * از تو مىبارد نمك اى واى بر دلهاى ريش