و له
ز چشم او نرسد جز بلا به ما هرگز * نديده هيچكسى اينچنين بلا هرگز
رباعى
هر كس كه به عشق مبتلا مىگردد * با محنت و درد آشنا مىگردد
در دايرهء عشق هر آنكو ره يافت * پرگار صفت گرد بلا مىگردد
در سنهء الف ( 1000 ) با هزار حسرت از عالم درگذشت و « قاسم على خان ابله » ، تاريخ او شد و به روايتى سال وفاتش هزار و يك است ، بر اين تقدير بهجاى ابله جاهل درست مىآيد . فرد :
چون تو جاهل باشى ار ابله بخوانندت مرنج * زآنكه اين هردو عبارت ده نُهِ يكديگر است
غربتى حصارى
صاحب ديوان است و به قدرى طالب علمى كرد و مىگفت كه در ماوراء النهرروزى در مجلس سماع سلطان الاوليا ختم الاتقيا شيخ حسين خوارزمى - قدّس الله روحه - حاضر بودم ، قوّالان اين رباعى مىخواندند كه :
عمريست كه من ز پوست پوشان توام * در دايرهء حلقه به گوشان توام
گر بنوازى من از خروشان توام * ور ننوازى من از خموشان توام
و حضرت شيخ بر بيت اخير حال و تواجد مىفرمود ناگاه مرا نيز كيفيتى به بركت صحبت او روى داد . بى خود از جا درآمدم و بر زبان من چنين گذشت كه :
گر بنوازى مرا و گر ننوازى * در دايرهء حلقه به گوشان توام
حضرت شيخ دست مرا گرفته با خويش گردانيدند و آن لذت از دل من نمىرود در 966 ه . به آگره در جوار مدرسهء شيخ فريد فوت كرد . اين مطلع او مشهور است :
دهان يار با من دوش رمزى گفت پنهانى * كه من سرچشمهء آب حياتم هيچ مىدانى
*
قضا جدا ز تو خونم چرا نمىريزد * مگر ز دست قضا اينقدر نمىآيد
*
مختصر بود حديثى ز لبش فهم نشد * خط به گرد لب او حاشيهء مختصر است
*