تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
گردون در آفتاب سلامت كرا نشاند * كو را چو صبح روشن اندك بقا نكرد

غبارى

همان قاسم على ولد حيدر بقّال است كه به بداصلى و غرور و تكبّر بىموقع مشهور بود . خود را قريشى مىگرفت و بعد از آنكه مقرّر شده كه هركه نسبت ندارد خود را به قريش منسوب مىسازد ، هرگاه كه در مجلس از آمدن پدر عار داشته برهم مىخورد . پدرش مىگفت بر رغم تو در دكانى كه به آگره دارم مىنشينم و ميوه‌ها و معجونها مىفروشم و به هركس كه بيايد ناپرسيده مىگويم كه دانسته باشد كه قاسم على خان پسر صلبى من است ، تا تو آن را بكشى . يكى از وى پرسيد كه چند پسر دارى گفت هشت به اين تفصيل كه : فرد :
دو از منست و دو از بىبى و دو از هردو * دوى دگر كه نه از بىبى است و نى از من
قاسم على اول حال صاحب حسن بود و در مجلس خوانندگى مىكرد ، آخر چندگاه خليفهء خليفة الزمانى شده و اعتبار تمام پيدا كرده به مرتبهء خانى رسيد و همان سخن راست آمد كه يكى به ديگرى مىگفت كه شنيدى فلانى را خان كردند ؟ او گفت خوب شد كه آن مردك قابل همين بود . او خطّى و سوادى چون آقاى جهان داشت . بيت :
او را چو طفلكان خطكى و سوادكى * با آن خط و سوادك خود اعتقادكى
در اين مدت بيست و يك سال كه فقير او را ديده‌ام هيچ‌گاه از سبق متوسط خالى نبود و استادان را به زور تسليم مىفرمود و اگر قبول نمىكردند صحبت راست نمىآمد و به شومى آن سبق او هرگز از وضع لمعنى مفرد ، پيشتر نمىرفت سليقهء شعرى او را از اين ابيات او مىتوان دانست كه ، بيت :
ما سوى آب مايل و حمام جاى ماست * حمام خانه‌ايست كه خاص از براى ماست
و در جواب اين مطلع است كه :
تارى ز زلف خم به خم يارم آرزوست * يعنى كه بت‌پرستم و زنّارم آرزوست
منه
اظهار درد پيش سگ يارم آرزوست * يعنى كه دردمندم و اظهارم آرزوست