غزنوى
همان مير محمّد خان كلان است كه به علّو قدر و مرتبت مشهور است . مجلس او هيچگاه خالى از افاضل و شعرا نبود . باوجود اشتغال به امور ملكيّه گاهگاهى به شعر رسمى پرداخته ديوانى بزرگ ترتيب داده و به پادشاه مىگفت كه افتخار زمان شماست كه چون منى در آن موجود است . از اوست :
در جوانى حاصل عمرم به نادانى گذشت * آنچه باقى بود آنهم در پشيمانى گذشت
*
اى جوان جز تخم نوميدى نكشتى در جهان * موسم پيرى رسيد و وقت دهقانى گذشت
*
برو اى غزنوى دم از سگان يار همدم زن * قناعت كن به نان خشك و استغنا به عالم زن
بنه تاج تكبّر از سر و از ما و من بگذر * اساس سلطنت برهم چو ابراهيم ادهم زن
ز خويش و آشنا قطع نظر كن تا بياسايى * اگر نور دو چشمت وا خورد در راه بس خم زن
زمانىكه حكومت سنبل داشت اين غزل حضرت شيخ سعدى - قدّس سرّه - درميان انداخت كه ، بيت :
دلى كه عاشق صابر بود مگر سنگ است * ز عشق تا به صبورى هزار فرسنگ است
و خود اينچنين گفت كه :
دمى كه چهرهء ساقى ز باده گلرنگ است * بنوش باده بر آواز نى كه دلتنگ است
و مير امانى و ديگر شاعران هركدام فراخور حوصله و حالت خويش موافق زبان آن زمان تتّبع نموده جواب دادند . از آن ميان جمال خان مرحوم بداونى كه نسبت مصاحبت و تقرّب تمام به خان داشت و در لطافت طبع يگانه بود ، غزلى گفت كه مطلعش اين است :
ترا رخ از مى عشرت مدام گلرنگ است * مرا به فكر دهانت چو غنچه دلتنگ است
آن زمان فقير در كانت گوله به ملازمت حسين خان بودم كه شب اين غزل در ضمن مكتوب ميان جمال خان رسيد و صباح آن خبر آمد كه او به نماز گاه سنبل روز عيد قربان قبق زد و ضعف كرد و در عين جوانى جان بهجانان سپرد و نعش او را در بداون بردند چنانچه شمّهاى از اين قضيّه در ذكر سنوات رقم تحرير يافت و « آه جمال خان بمرد » ، نيز تاريخ يافتند .