تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
باآنكه حقيرتر ز مور و مگسم * بگرفت ز تنگى دو عالم نفسم
ايضا
ما راه علاج خويش آموخته‌ايم * ما خرمن عصيان خود اندوخته‌ايم ما آتش دوزخ از خود افروخته‌ايم * خود را به گناه خويشتن سوخته‌ايم
ايضا
تا كاكل و زلف نيكوان خم‌به‌خم است * تا شيوهء و رفتار بتان چم‌به‌چم است تا ناوك غمزه در كمان ستم است * مرگ من و زندگى من دم به‌دم است
و له
در گلشن اين جهان گلى نيست * كالوده به خون بلبلى نيست
در تعريف اسب مىگويد :
گه پويه اعضاش ازبس شتاب * به هم در رود همچو اجزاى آب

عرفى شيرازى

جوانى بود صاحب فطرت عالى و فهم درست و اقسام شعر نيكو گفتى ، اما از بس عجب و نخوت كه پيدا كرد از دلها افتاد و به پيرى نرسيد . اول كه از ولايت به فتحپور رسيد ، پيشتر از همه به شيخ فيضى آشنا شد و الحق شيخ هم با او خوب پيش آمد و در اين سفر اخير تا قريب اتك در منزل شيخ مىبود و ما يحتاج اليه او از وى به‌هم مىرسيد و آخر بنا بر وضع قديم شيخ كه به هر كس هفته‌اى دوست بود در ميانه شكر آبها افتاد و او به حكيم ابو الفتح ربطى پيدا كرد و از آنجا به تقريب سفارش حكيم به خانخانان مرتبط شد و روزبه‌روز او را هم در شعر و هم در اعتبار ترقّى عظيم روى داد . روزى به خانهء شيخ فيضى آمد ، چون سگ بچّه را با شيخ مخلوط ديد ، پرسيد كه اين مخدوم‌زاده را چه نام است ؟ شيخ گفت : عرفى . او در بديهه گفت مبارك باشد و شيخ بسيار برهم‌ودرهم شد ، اما چه فايده او و حسين ثنايى از شعر عجب طالعى دارند كه هيچ كوچه و بازارى نيست كه كتاب‌فروشان ديوان اين دو كس را در سر راه گرفته نايستند و عراقيان و هندوستانيان نيز به تبرّك مىخرند ، به خلاف شيخ فيضى كه چندين زرهاى جاگير صرف كتاب و تذهيب تصانيف خود ساخته و هيچ‌كس به آن مقيّد نمىشود مگر همان يك سواد كه