عهدى تاريخ قضاى موهوم او يافت اما فايدهاى نكرد و اين به همان مىمانست كه زيد موهوم بر اسب موهوم در ميدان موهومگوى و چوگان موهوم مىبازد و برخاسته همراه حكيم به دكن رفت و بعد از وفات حكيم احوال او معلوم نيست كه چه روى داد و كجا شد . اين ابيات از اوست :
از خون لب شكوهام اگر تر مىشد * از روزن ديده دود دلبر مىشد
اشكم همه شعلهريز آتش مىريخت * آهم همه تاب داده اخگر مىشد
در ايّام رحلت حكيم عين الملك هم از لاهور و هم از عالم پرشروشور اين رباعى كه به حكيم سنايى منسوب است در ميان بود :
مىزن نفسى كه هم نفس نزديكست * وين مرغ مراد از قفس نزديكست
تا كى گويى كه دورم از دلبر خويش * در خود بنگر كه يار بس نزديكست
و محوى چنين گفته كه :
محوى كه دلش با همهكس نزديكست * با غنچهء باغ و خار و خس نزديكست
زان دور نكردند ز محمل او را * كش ناله به نالهء جرس نزديكست
حكيم عين الملك در جواب هردو رباعى گفته :
چون يار تو با تو هر نفس نزديكست * هشدار كه آتشت به خس نزديكست
اى مانده ز همرهان و گم كرده طريق * بشتاب كه آواز جرس نزديكست
ملا عهدى اين رباعى گفته و در بياض من هم آن را به يادگار نوشته و آن صحبت صلوات تفرقه بود :
آزادى اين مرغ قفس نزديكست * وين شعله به كار خار و خس نزديكست
از من به هزار بال و پر بگريزد * گر غم داند كه با چه كس نزديكست
نازم به سنگدلى خويش كه در فراق چه كسان سنگ بر سينه زده نشستهايم .
عنايت الله كاتب
شيرازى ، حالا در كتابخانهء پادشاهى به خدمت كتابدارى منصوب است ، طبعى خوش و چالاك دارد و گاهگاهى به نظم مىپردازد . از اوست :
افتاده چو مرغ بينوا در قفسم * بىساز صدا چو دل شكسته جرسم