چون شعر مضحك او معلوم بود ، فرمودند حالا نگاهداريد زمانىكه كليّات مىگذرانيد اين را داخل همان كليّات سازيد تا همه را به يك بار بشنويم . مثنوى طويل الذكر چون مثنوى خنجر بيگ دارد كه گذشت و اين از آنجاست . بيت :
خوار و بىاعتبار و زشتم من * چه بلا مردك پلشتم من
و رحمان قلى سلطان ولدش در تاريخ مهارت داشت و اين مصرع را سجع مهر خويش يافته بود ، ع :
بنده رحمن قلى سلطان ولد عشقى خان
مصرع
از آن پرهنر بىهنر چون بود
و چون در اين منتخب التزام ايراد اشعار شعراى عصر ، كيف ما كان ، بىشرط انتخاب نموده و هر رطبى و يابسى كه در مأخذ يافت اكثرى آورده شد ، بنابراين به حسب ضرورت شعر خان مشار اليه ثبت نموده تا ترجيح بلا مرجّح لازم نيايد و در حقيقت اين عهده بر مير علاء الدوله است نه بر فقير . از اوست :
عكس چشم پرخمارت در شراب افتاده است * همچو مستى كز سر مستى در آب افتاده است
*
غنچه از شوق لبت در صبحدم خندان نبود * بلكه بهر ديدن روى تو چشم دل گشود
*
به وقت خط نوشتن مىكنم از گريه تر كاغذ * زرشك آنكه بنويسد قلم نام تو بر كاغذ
به هرحال مرد ملايم به وقار است و به وى قدم دارد و حالا خود به تمام فانى مشرب و پير فانى گشته .
علمى
الملقّب به مير مرتضى از سادات دوغلباد « 1 » و از امراى معتبر خان زمان است . چندگاه بداون در حوزهء تصرّف او بود . به سمت فضيلت و حيثيّات اتّصاف داشت و از حد گذار خوشطبع بود چون جهجاز خان نام يكى از اعيان اكابر بداون به تخلص زاهد اين بيت از
هامش
( 1 ) . در دو نسخه : دوعات .