طفلى
پسر ملا درويش فتحپورى است و ملا صالح عموش حالا مدرّس متعيّن خانقاه فتحپور است . طفلى در سيزده سالگى شرح شمسيه مىخواند و طبعى بغايت فيّاض دارد و سليقهء او به شعر بسى مناسب واقع شده به خدمت شاهزادهء بزرگ مىباشد و اين تخلّص از آنجا يافته . اين چند بيت از قصيدهاى است كه در مدح شاهزاده بزرگ گفته :
ايا شهى كه جهان را ز رهزنان خلل * به دور معدلتت فتنه پاسبان آمد
اميد لطف تو هست آنچنانكه عاصى را * گناه از آتش دوزخ نگاهبان آمد
تويى كه مركب عزم ترا به روز وغا * ظفر علمكش و اقبال همعنان آمد
رساند نامهء اقبال دوش مرغ شرف * كه صيت شهپرش از اوج لا مكان آمد
نوشته كاتب قدرت عبارتى كان را * اميد ترجمه و شوق ترجمان آمد
و له
گر حسن صنم جلوهگر صومعه گردد * سجّادهكشان سبحه به زنّار فروشند
نقد دو جهان كس نشناسد ز خريدار * آنجاكه متاع دل افگار فروشند
*
منم كه يافتهام ذوق نشتر غم را * ز ريش سينهء من خجلت است مرهم را
*
آنچه ما كرديم با اسلام در روز جزا * جاى آن دارد كه گردد كفر دامنگير ما
*
نو اى بزم عشق آتشزن مضراب بود امشب * اشارت نغمه سنج ابرو به ريشم تاب بود امشب
*
يك اى دل خنده را در لب گره زن * كه امشب رونق خوناب عشق است
*
هراس سرزنشم نيست زانكه طعن رقيب * بود به مذهب عشّاق آفرين خوانى
*
زهى نگاه تو غارتگر مسلمانى * اميد وعدهء تو مايهء پشيمانى
*