به ياد آمدنت باوجودآنكه نيايى * ز جان قرار رود در دل اضطراب درآيد
*
درد عشق افزود و همدردى درين عالم نماند * دردمندى بود مجنون در جهان او هم نماند
*
كردهام از شاهد دنيا بهكلّى انقطاع * تا نباشد با كسم از بهر دنيايى نزاع
*
نمىتوان نفسى بىتو در جهان بودن * چراكه جانى و بيجان نمىتوان بودن
*
كسى نگفت و نپرسيد كين چه مرحله بود * كه خضر آبكش واپسين قافله بود
*
شهر دلم سپاه غمت را مسخّر است * اين داغهاى تازه سياهىّ لشكر است
طالب اصفهانى
قريب هشت سال است كه در كشمير ساكن است . اول به صورت قلندرى بود ، آخر نوكرى اختيار كرد و در ملازمت پادشاه رسيد و از كشمير او را نزد حاكم تبّت خرد كه على راى باشد به ايلچيگرى فرستاده بودند باز آمد و رسالهاى در غرايب و نوادر آن ولايت نوشته به شيخ ابو الفضل گذرانيد تا داخل اكبرنامه ساخت . دردمندى خيلى دارد و سليقهء او در شعر و انشا درست است . از اوست اين رباعى كه :
زهرم به فراق خود چشانى كه چه شد * خونريزى و آستينفشانى كه چه شد
اى غافل از آنكه تيغ هجر تو چه كرد * خاكم بفشار تا بدانى كه چه شد
ايضا
غمنامهء من نخوانى و كهنه شود * مهجورى من ندانى و كهنه شود
دير آمدنت مباد كين زخم فراق * ترسم كه تو دير مانى و كهنه شود
ايضا
يك روز من خسته ره منزل دل * از آبلهء پاى طلب ساخته گل
جان صرف رهى كنم كه از بهر نياز * جان بر سر جان باشد و دل بر سر دل