تن خاكى چنان افسرده شد از داغ هجرانم * رود بيرون چو گرد از جامه گردا من برافشانم
*
درون روضهء جان قامتت نهال من است * نهال قد تو نازكتر از خيال منست
*
مردم چشمم از آنجا در ميان آب كرد * تا كه نتواند دمى با خود خيال خواب كرد
*
در ميان مردمان چون نيست ما را اعتبار * همچو اشك خويش مىخواهيم از مردم كنار
*
تا دل اندر قيد زلف مهوشان انداختم * از براى خويشتن دام بلايى ساختم
طريقى ساوجى
پير فاسق جنگره و مسخرهاى بود و بهزور بىحيايى اكثرى از شاعران درگاه را پيش مىكشيد . آخر به زيارت حج مشرف گرديده همانجا درگذشت . از اوست :
عشقبازان را به غير از جان سپردن پيشه چيست * من كه از مردن نينديشم دگر انديشه چيست
*
كسى را جان ز دست محنت هجران نمىماند * اگر اين است هجران هيچكس را جان نمىماند
*
درين ديار به خونخوارهاى كه دل بستم * به دام زلف پرى چهرهاى كه افتادم
من سگ آنم كه پا در دامن همت كشد * نى به كس منّت نهد نى از كسى منّت كشد
*
ديديم به رفتن قد آن سرو روان را * هرچند نديده است كسى رفتن جان را
*
گفتى كه زار مىكشمت گرد من مگرد * گرد تو گردم از سخن خويشتن مگرد
*
دو عارضت به خيالم چو وقت خواب درآيد * به خواب من همهشب ماه و آفتاب درآيد
*