كجا ز پنبه و مرهم فرو نشيند درد * مرا كه مرغ دلخسته شعله بار آرد
اين چند بيت از ترجيعبند اوست :
اى گريه بشارتى كه امشب * خوناب جگر به ديده زد جوش
وى وصل شفاعتى كه شوقش * تاراج نمود كشور هوش
از ذوق سخن مگو كه ما را * نشتر به جراحتست همدوش
اين قصّه بهكس نمىتوان گفت * الماس به زخم ريز و مخروش
القصه فارسى فهميدن و گفتن در اين سنّ عجب بود چه جاى شعر گفتن . اميد كه از خيلى پيران روزگار به باد داده گذراند .
ظهورى
در دكن مىبود ، به صفت آزادى و ننگكشى و دردمندى و كمتردّدى به در خانهء ملوك متّصف است و اخلاق حميدهء او و ملك قمى را كه به ملك الكلام مشهور است . شيخ فيضى بسيار تعريف مىكرد و اين هردو مىخواستند كه همراه شيخ به پاىتخت لاهور بيايند ، اما برهان الملك مانع آمد و در اين ايّام شنيده مىشود كه دكنيان بىسر بنابر شيوهء نامرضيّهء قديم خود كه غريبكشى باشد اين هردو بيچارهء مرحوم را نيز هنگام هرجومرج به قتل رسانيدهاند - قاتلهم الله - مولانا ظهورى صاحب طرز و صاحب ديوان است . اين شعر از يادگار اوست :
ظهورى شكوهات از يار بيجاست * تو بىطالع فتادى جرم او چيست
عالم كابلى
عارف تخلّص ملّايى شيرين اداى خوشطبعى موزون حركاتى بود . در زمان بحث و غير آن سخنان مىگفت كه از خنده هلاك بايستى شد . در بياض خود تقريرى در بحث شرح مقاصد نوشته و اشعارى كرده كه اين عبارت از كتاب قصد است كه ازجمله مصنّفات كاتب است و همچنين تجديد در مقابل شرح تجريد و يك دو حاشيه بر مطوّل نوشته و گفته كه اين تقرير نقل از كتاب طوّل است كه در برابر مطوّل و اطول است و تأليفى در شرح احوال مشايخ هند از هر مجاورى گدايى هرچه شنيده نوشته و پارهاى به تخمين