اضافه ساخته و نام آن را اينچنين نهاده كه ، و فواتح الولايه ، و چون پرسيدهاند كه واو عطف معطوف مىطلبد و آن خود پيدا نيست ، مىگفت كه معطوف در اينجا مقدّر است و بديهى الانتقال ، يعنى فواتح الولايه و به فتح واو ولايت ، چنانچه اول بينه و به كسر واوست .
ملا هميشه از جهت اختراع سجده ، [ بر ] بز قاضى خان بدخشى رشك مىبرد . روزى در فتحپور ميرزا نظام الدين احمد مرحوم و فقير را بامداد پگاه در منزل خود به استدعا برد و معجون اشتهاى طعام آورد و كتابهاى خويش نمود از صباح تا نيمروز گرسنگى كشيده مجال حرف زدن نماند . آخر ميرزا بىطاقت شده گفت كه هيچ خوردنى هست ؟ جواب داد كه ما خيال كرده بوديم كه شما خوردنى خورده آمده باشيد . برّهاى دارم اگر فرماييد حالا بكشم . برخاسته به خانه آمديم و از اين قبيل اداهاى او را چه توان شمرد . چون ديد كه شيخ ابو الفضل و قاضى خان و ديگر اقران او از ملّايى به اقصاى امرايى رسيدند او موظّف بود به عرض رسانيد كه من نيز داخل سپاهيان مىشوم . ملتمس او به درجهء قبول افتاد تا روزى وقت تسليم چوكى به هنگام شام به رسم سپاهيان شمشيرى عاريتى بر ميان به هيئتى مضحكانه بسته و در مقابل بندگان پادشاهى از بسل برآمده بايستاد و بىنيابت كسى خلاف بربست . عرض نمود كه ما پهلوى كدام منصبدار بايستيم و از كجا تسليم كنيم ؟ پادشاه مدّعاى او را به فراست دريافته فرمودند شما از همانجا كه هستيد تسليم نماييد و چون ديد كه اين سعى هم بهجايى نرسيد ، يلهگردى مىكرد . روزى به جهت اظهار اسباب تجمّل تا داخل سپاهيان سازند نيمروز در هواى گرم جامهء مفتول پنبهدار چركين چرب كه بخشيدهء يكى يا عاريتى بود پوشيده به دربار آمد و ميرزا كوكه به حضور پادشاه به آن تقريب مطايبههاى مليح كرده و او جوابهاى خوشطبعانه مىداد .
چون مولدش گلبهار نام ديهى از توابع كابل بود ، چندگاه تخلّص خود بهارى مىساخت باز بر سر قباحت رسيده دانست كه ياد از نامهاى كنيزكان مىدهد ، تغيير داده ربيعى مىنوشت و اين سجع مهر خويش يافت كه « 1 » « طبع نظمى داشت » ، اين چند بيت يادگار از اوست :
مىپرد چشمى كه مىگشتم ازو هرلحظه شاد * غالبا كاهى ز ديوارش برو خواهم نهاد
*
شكست شيشهء عشرت به هركه بنشستم * گسست رشتهء صحبت به هركه پيوستم
براى كشتن من تيغ كين به كف برخاست * به هركه يك نفس از روى مهر بنشستم
هامش
( 1 ) . در هرسه نسخه چنين است .