و له
به عيش كوش كه اين بكر عمر حجلهنشين * چو گل به رفتن از غنچه مادر افكنده
چو برگ گل كه زياد بهار مىافتد * رويم از غم دل خاك بر سر افكنده
*
شادم از اهل جهان كز اثر صحبتشان * به جهانى ندهم گوشهء تنهايى را
طالعى يزدى
خوشخط نستعليقنويس است و به قدر طالب علمى داشته و در آگره به صحّافى مشغول بود . از اوست :
ساقيان چند توان خورد غم عالم را * باده پيش آر كه بيرون كنم از دل غم را
*
هر دم كند آزار دل كز خويش بيزارش كند * دل كى شود بيزار ازو هرچند آزارش كند
*
به غير خود ترا اى نازنين همدم نمىخواهم * ترا مىخواهم و غير تو در عالم نمىخواهم
*
گر به صد درد دل از من سخنى گوش كند * بشنود قول غرضگوى و فراموش كند
*
شود بى خود اگر گويم ز حال خود سخن با او * اينكه نتوان گفت حال خويشتن با او
رباعى
زاهد به صلاح و زهد خود مىنازد * عاشق بر دوست نقد جان مىبازد
دارند اميد نظر اين هردو ز دوست * تا دوست بهسوى كه نظر اندازد
رباعى
پيش آر قناعتى گر از اهل هشى * باشد كه سگ نفس دنى را بكشى
زنهار كه آب و آش كم كاسه مخور * كو وا گويد به صد يخاب و ترشى