بر رخ فكند چاشتگه آن مه نقاب را * پيش از زوال شام رسيد آفتاب را
*
از توتيا مپرس و زان خاك در بپرس * خاصيتش ز مردم صاحبنظر بپرس
تفسيرى در آخر عمر چون تفسير كبير مىخواست كه بنويسد و پارهاى مسوّده كرده ، ناگاه سرنوشت ازل پيش او آمد و امر ناگزير خلايق او را در وطن مأنوس مألوف دريافت چنانچه گذشت و درگذشت .
صرفى ساوجى
چندگاهى در گجرات با خواجه نظام الدين احمد همراه بوده در لاهور آمده به وضع درويشانه مىبود و زمانىكه شيخ فيضى به دكن نامزد شد همراه رفت و از آنجا سفر آخرت اختيار نمود . صاحب ديوان است و در قصيده و غزل صاحب طرز است . از اوست :
ز راه كعبه ممنوعم و گرنه مىفرستادم * كف پايى به زحمت چينى خار مغيلانش
*
گلفروش من كه خواهد گل به بازار آورد * بايد اول تاب غوغاى خريدار آورد
گرم خواهى بسوزى آتش رخسار روشن كن * كه از خاكستر من تا قيامت نور برخيزد
صبورى همدانى
در روز قتل خان زمان اسير گشت و از قتل خلاص يافت ، اما از مرگ نه ، شعر او در مرتبهء وسط است . از اوست :
سپردم جان من بىصبر و دل از داغ هجرانش * چه دردست اينكه غير از جان سپردن نيست درمانش
چو سوز آشكارا پيش او ظاهر نمىگردد * چهسان آگاه سازم از جراحتهاى پنهانش
چو در شبگون لباس آن مه به سير شب برون آيد * فروغ صبح ظاهر گردد از چاك گريبانش
*
كاش از خنجر من سينهء او چاك شود * تا ببيند دل پاكم دل او پاك شود
*