چو سگان بر آستان تو از آن گرفتهام جا * كه رقيب در نيايد به بهانهء گدايى
*
تا سرم گشت از آن خنجر بيداد جدا * سر جدا غرقه به خون شد دل ناشاد جدا
عاشقى مايهء دردست چه هجران چه وصال * خسرو از عشق جدا نالد و فرهاد جدا
صادقى
قندهارى مولد و هروى اصل است . چندگاه در هندوستان بود و درگذشت . او راست :
مرا از بس كه از تيغ تو در تن چاك مىافتد * به هر پهلو كه مىافتم دلم بر خاك مىافتد
*
دل مجروح را پرواى تن نيست * شهيد عشق محتاج كفن نيست
مرا چون تنگ روزى آفريدند * چرا هيچم نصيبى زان دهن نيست
خيالى از تنم باقى است و آنهم * چو نيكو بنگرى جز پيرهن نيست
*
روزى كه قسمت همهكس از قضا رسيد * شادى نصيب غير شد و غم به ما رسيد
اى دل مگو كه مىرسد آن مه به نالهام * چندين هزار ناله كه كردم كجا رسيد
رباعى
اى قصر جفا يافته بنياد از تو * وى رفته بناى عمر بر باد از تو
تو گنج ملاحتى و ليكن هرگز * ويرانهء ما نگشت آباد از تو
صرفى
همان شيخ يعقوب كشميرى است كه شمّهاى از اوصاف كمالش مقوّم خامهء شكسته گرديد . چون جامع جميع مراتب حيثيات است اگر تعريف او كه تكرار مليح است ، مكرّر مذكور شود چه قصور دارد ؟ باوجود تصانيف معتبر در تصوّف و ساير علوم و فنون طبعش به نظم اشعار بلاغت آثار مناسب و ملايم افتاده و نبذى از نتايج افكار سحر آثار او اين ابيات است :