عاشق نشدى محنت هجران نكشيدى * كس پيش تو غمنامهء هجران چه گشايد
*
هيچجايى ننشستى كه رقيبت ننشست * جز دل من كه تو جا كردى و او بيرون ماند
*
من امشب با خيالت از جفاى هجر جان بردم * خيالت در ميان جان درآمد ورنه مىمردم
*
فغان كز چشم آن نامهربان ز آن گونه افتادم * كه هرگز چشم او بر من نيفتاده است پندارى
*
خيالت در نظر آورده مىگويم وصال است اين * وصالت را تمنا مىكنم ليكن خيال است اين
*
ضعف غالب شد و از ناله فرو ماند دلم * دگر از حال من او را كه خبر خواهد كرد
حالت خويش چه حاجت كه برو شرح دهم * گر مرا سوز دلى هست اثر خواهد كرد
*
دراز افتادن مژگان بلاانگيز مىباشد * بياض ديده چون گلگون شود خونريز مىباشد
وفاتش در سنهء ثلاث يا اثنى و سبعين و تسعماية ( 973 ) در آگره بود و « صبوحى ميخوار » تاريخ شد .
صالحى
هروى است و سليقهء تمام در شعر و انشا دارد و طالب علمى به قدر و خطّى درست ، مدّتى در سلك منشيان بود و به وطن مألوف رفت . از اوست :
شب فراق تو در خانههاى ديده مرا * نبسته خون جگر آنچنانكه خواب درآيد
در تتّبع اين شعر مير خسرو كه :
به گرد ديدهء خود خار بستى از مژه كردم * كه نى خيال تو بيرون رود نه خواب درآيد
و له
به دو چشم خونفشانم ز غمت شب جدايى * چهكنم كه هست اينها گل روز آشنايى
سر و برگ گل ندارم چه روم به گشت گلشن * كه شنيدهام ز گلها همه بوى آشنايى