ز بس اميدوارى قاصدى پندارد از شيرين * سوى فرهاد مسكين گر همه پرويز مىآيد
*
چرا اى اشك در چشم از وداع يار مىگردى * كجا بودى كه اكنون مانع ديدار مىگردى
سراپا جانى اى باد صبا در قالب شوقم * سرت گردم مگر در كوى او بسيار مىگردى
و از قصيدهء جواب و سؤال اوست اين چند بيت كه :
گفتم اى دل ز چه اوضاع جهان گشت بدل * گفت خاموش كه در مغز فلك رفته خلل
گفتم از چاه اميد آب تمنا نرسد * گفت كوته بود از وى رسن طول امل
گفتم آسايشى ار هست بگوييد كجاست * گفت در خواب نمايند پس از خواب اجل
گفتم آيا نفسى شاد توان برد بهسر * گفت قوليست كه هرگز نه درآيد به عمل
گفتم آن يار چرا ابروى پرچين دارد * گفت با صاحب بدخو نتوان كرد جدل
گفتم آيينهء دانش همهجا زنگ گرفت * گفت كو مصقلهء جود كه گيرد صيقل
گفتم اهل سخن آرايش مجلس باشند * گفت اينها نتوان گفت به ارباب دول
گفتم افسوس ازين مردم دور از معنى * گفت فرياد ازين قوم جفاجوى دغل
گفتم از بخت به تفصيل شكايت دارم * گفت بايد به شهنشاه بگويى مجمل
گفتمش اكبر جم قدر سليمان دانش * گفت خاقان بلند اختر خورشيد محل
گفتم آن ذات نبى را به تعظّم ثانى * گفت آن خلق خدا را به تفضّل اول
گفتم اصل و نسبش لازم تاج است و سرير * گفت لطف و كرمش حامى ملك است و ملل
و اين دو بيت از آن قصيده است به التزام فيل كه :
اى خوش آن شبها كه هر دم در دعاى فيل او * سورهء و الليل خوانم بر لب آب بياه
فيل رفتاران آهو چشم كوكووال را * مىكنم هر لحظه ياد و مىكشم از سينه آه
و اين مطلع قصيدهء اوست كه شش چيز لازم گرفته :
اى جهان در قبضهء حكمت به ضرب تيغ و تير * تاجدار تخت و بخت از فيل و اسب آفاق گير
تاج و تخت و تيغ و تيرت مهر و مه برق و شهاب * در شمار فيل و اسبت گشته عاجز صد دبير
چون شهرت ديوان او در نهايت كمال است اينجا به همينقدر اكتفا نمود . زمانىكه به ترجمهء مهابهارت مأمور شد ، مىگفت كه اين افسانههاى دور و دراز به خوابهايى ماند كه كسى در تب بيند . وفات ملا شيرى در كوهستان يوسف زنى در سنهء 994 ه . واقع شد چنانچه ذكر يافت .