هر نفس دل ز هواى مژه خونبار كند * تا مرا باز به دست تو گرفتار كند
زان نگه يافت كه جان گشت شكارش آرى * شست را تير هدف خورده خبردار كند
دل همان گرم محبت تو همان مستغنى * ساقى اين درد بگو پيش كه اظهار كند
سيدى
نامش سيد شاهى است كه ذكرش گذشت . از سادات گرمسير است كه در كالپى توطّن گرفته بودند . خوشطبع خوشگوى است و از تصوّف بهرهاى دارد . مريد شيخ اسلام چشتى است . چندگاه در خدمت پادشاهى بود و برحسب تقدير جدا شده با امرا بهسر مىبرد ، اكنون در كابل با قليچ محمّد خان مىباشد . اين چند بيت از او ايراد افتاد :
اول سرگرمى عشقست و دل در اضطراب * همچو طفلى كو تپد هنگام بيدارى ز خواب
*
گل حمايل كرد تا سرو سهى بالاى من * من ز گل در رشك و گل در غيرت از پيراهنش
*
نيافت از دل گمگشتهام نشان كه چه شد * نسيم اگرچه دو زلف تو تارتار گشاد
*
در خانه از ادب نتوانم قدم نهاد * كز پرتو رخ تو همه خانه پر شدست
*
از لطف و عتاب تو ز ما راز نخيزد * از كشتهء تسليم تو آواز نخيزد
*
گرچه كس را به عهد شاه جهان * جز دم آب و كهنه دلق نماند
ليك صد شكر كز نهايت فقر * حسدى در ميان خلق نماند
*
قصيدهاى به تو اى صاحب عطا گفتم * كه هست نسخهء فضل و كمال را فهرست
به اين عطا كه نمودى تو در برابر آن * ز دولت تو مرا رشتهء اميد گسست
*
نه در برابر شعر من اين عطاى تو بود * عطاى خويش نگهدار و شعر من بفرست
*