تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
خالى از استغنايى و دردمندى و فقرى نبود ، چنانچه خود اشعار به اين معنى مىكند و مىگويد كه ، قطعه :
صاحب خوان فقرم و هرگز * همت من نخواهد از جانان قرض هندو به شرط ده پنجاه * به كه انعام اين مسلمانان
و شكويات را هيچ شاعرى از معاصران بهتر از او نگفته ، از آن جمله اينكه :
گذشتگان همه عشرت كنيد كآسوديد * از آنكه عيش برافتاد از ميانهء ما آيا كسان كه پس از ما رسيد فاتحه‌اى * به شكر آنكه نبوديد در زمانهء ما
الحق كه در وادى قصيده و قطعه‌گويى سبقت از اقران ربوده و دست فصاحت ديگران را بسته ، مهر سكوت بر دهان ناطقهء ايشان نهاده و استكشاف حال او از اين قطعه مىتوان نمود :
اگر از شعر شيريم پرسى * گويم ار در ميانه انصاف است نه همه شعر شاعران سره است * نه همه بادهء كسان صاف است شيرى ارذال را مكن مدحى * كه مناسب به‌حال اشراف است غزل و مثنويش جمله سقط * وين سخن نى ستيزه نى لاف است
اين چند شعر نتيجهء ذهن وقّاد اوست كه ايراد مىيابد :
چنان فريفته شد دل جمال سلمى را * كه با دلست بدرگشتگى تسلى را در آن دلى كه تويى ياد ديگرى كردن * درون كعبه پرستيدنست عزّى را هجوم ناز چنان گرد و پيش يار گرفت * كه راه نيست در آن تنگنا تمنى را
*
كاروان گو تيزتر مىران كه از درد فراق * مصر فرياد زليخا برنتابد بيش‌ازين
*
بستم به نامه تار سفيد و اشارتى است * كز دورى تو در رگ جان خون نمانده است
*
بىرخت درياى درد و غم وجود ما بود * استخوان پهلوى ما موج آن دريا بود
*
به كف تيغ ستم از بهر قتلم تيز مىآيد * ز بيداد آنچه مىگويند از آن خونريز مىآيد